تبلیغات
از ماست که بر ماست - شجاعان امام حسن(ع)
یکشنبه 19 آبان 1392

شجاعان امام حسن(ع)

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :مذهبی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

        امروز دوستی -که به مانند برادر است- به من گفت که چندی پیش چلپاسه ای -که خود را استاد تاریخ می نامد- در یکی از شبکه های ماهواره ای فارسی زبان، حضرت امام حسن مجتبی (ع) را ترسو خطاب کرده که از جنگ گریخته و به صلح با خبیث زمان خود -معاویه لعنت الله علیه- تن داده است. این برادر از این سخن سوزی بر جگر داشت و مرا به نوشتن مطلبی در این خصوص تشویق نمود که با استعانت و اجازت از حضرت فاطمه زهرا(س) چند سطری ناقابل عرضه می نمایم:

        شب پنجم محرم بنا بر رسم عزاداران حسینی به نام عبدالله بن حسن و شب ششم به نام قاسم بن حسن نامگذاری شده است و در این شب ها به صورت اختصاصی یادشان گرامی داشته و مرثیه ها برایشان خوانده  و اشک ها ریخته می شود. عبدالله و حسن برادرند که پدرشان امام حسن مجتبی(ع) است و از مادر جدایند. اما هر دو خصال پدرشان -شیر صفین- را میراث برده اند و عمو را در آوردگاه نابرابر کربلا مردانه حمایت کردند. عبدالله خردسال و قاسم نوجوان اگر چه نه سن و سالی داشتند و نه قد و قامتی اما اثری که در حماسه کربلا از خود به جا گذاشته اند آن قدر هست که از ده شب دو شب متعلق به دو شیرمرد حسنی باشد.

        قاسم؛ نوجوانی که سلاح از او سنگینی می کند و چنانکه پس از چند بار اجازه از محضر عمویش سیدالشهدا پا در میدان کربلا می گذارد چهره و ابهت حسنیش چنان هراسی برتن لشگر یزیدی می اندازد که گروهی بر او حمله ور می شوند و قاسم فرزند امام حسن 35 نفر از آنان را به جهنم می فرستد و سرانجام خود در آغوش عمویش شهید می گردد. آری اوست که با چهره ای شبیه پدرش نام او را در شجاعت پاس می دارد.

        عبدالله؛ کودکی که ظهر عاشورا عمویش را در قتلگاه در محاصره حرامیان یزیدی تنها می بیند و خود را بر روی جسم نیمه جان عمویش سید الشهدا می اندازد و زمانی که آن نابکار می خواهد با شمشیر بر امام حسین ضربتی وارد نماید، دست خویش را سپر امام قرار می دهد و دستش قطع و سپس در آغوش عمویش شهید می شود. آری او نیز شجاعتی حسنی داشت که اگر غیر از فرزند حسن بود اینگونه نبود.

        این دو که از افتخارات شیعه در تبعیت از ولی زمان خویشند و اسوه شهامت و شجاعت برای کودکان و نوجوانان شیعی فرزندان امام حسن مجتبایند. برادران ناتنی که از تن حسنند و از یک ریشه نشات گرفته اند. ریشه ای که شجاعت و شهامت و غیرت را ابدی کرد. مگر می شود فرزندان شجاع پدری شجاعتر نداشته باشند. پدر ایشان امام حسن است که در جنگ صفین چنان بی محابا به دشمن حمله می برد که حضرت امام علی(ع) -که خود شجاعترین است- او را منع می کرد. امام حسن آن امامیست که یارانش تنهایش گذاردند و در مکر معاویه مستغرق شدند و امام با خیانت اینان به جهت حفظ اسلام و مسلمین- مجبور به صلح با معاویه شد. اگر امام حسن(ع) آن صلح تاریخی را نمی نمود، هیچ گاه باطن خبیث معاویه متظاهر برای مسلمانان آشکار نمی گردید تا قیام حسینی جاودانه شود.

        آری شجاعت و شهادت وجه مشترک خاندان علی مرتضاست و تا تاریخ هست هیج کس نمی تواند برآن خطی فرو نشاند که شجاعت این خاندان را دشمنانشان نیز فریاد کنند.

        اینک برای آنکه صلح امام حسن(ع) -برای آنان که هنوز درگیرند- کاملا جابیفتد درسی از درس های قرآن حضرت استاد قرائتی را به حضور تقدیم می دارم. اگرچه مطلب طولانیست لکن بیان ساده و شیرینش، سنگینی مطلب را گرفته و خواندنش شکی برای خواننده باقی نخواهد گذاشت. ان شا الله...

بسم الله الرحمن الرحیم

        تا به حال آنچه را گفتیم از قرآن بود. امروز بحثی داریم كه درباره امام حسن(ع) است. چون در مناسبتی كه هستیم متعلق به امام حسن(ع) هست. درباره امام حسن(ع) و فلسفه صلح امام حسن(ع) یك بیانی دارم و می‌خواهم آن را خدمتتان عرض كنم.
        اصولاً شناخت ما و معرفت ما نسبت به امام حسن(ع) كم است و حال اینكه از امام حسین(ع) خیلی تجلیل می‌كنیم. امام حسین(ع) شب عاشورا به خواهرش حضرت زینب گفت: امام حسن(ع) از من بهتر است. یعنی امام حسین(ع) شب عاشورا زمانی که داشت خداحافظی می‌كرد فرمود: «یَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِیل»(أمالى‏صدوق، ص‏156) و اشعاری می‌خواند. حضرت زینب ناراحت و منقلب شد. بعد امام حسین(ع) گفت: چرا منقلب شدی؟ گفت: آخر داشتی خداحافظی می‌كردی. یعنی من فردا بی برادر می‌شوم؟ گفت: جدم رسول اكرم(ص) از دنیا رفت. پدرم علی بن ابیطالب(ع) را كشتند. آنها از من بهتر بودند. فرمود: امام حسن(ع) برادرم هم از من بهتر بود و او هم شهید شد. بنابراین شهادت طوری نیست. از این عبارت می‌فهمیم كه مقام امام حسن(ع) چقدر مهم است. منتها برای امام حسین(ع) حسابی دیگر باز می‌كنند. هرچه تجلیل از امام حسین می‌شود، بجاست. اما گله این است كه شناختمان نسبت به امام حسن هم بیشتر بشود.
        اما امام حسن(ع) چطور جنگ نكرد؟ همینطور كه امام حسین(ع) با یزید در افتاد، خوب بود كه امام حسن(ع) هم با معاویه در می‌افتاد؟ چرا جنگ نكرد؟
        از این مسئله معلوم است كه چرا جنگ نكرد. جواب شمشیر، شمشیر است و جواب تدبیر، تدبیراست. یزید با قلدری و شمشیر پیش امام حسین(ع) آمد. امام حسین(ع) هم با شمشیر پیش یزید آمد. معاویه هم با تدبیر بود. امام حسن هم باید با تدبیر، تدبیر او را خنثی كند. حالا برای خاطر اینكه ما یك مقداری شما را با فلسفه صلح امام حسن آشنا كنیم، برای فلسفه صلح امام حسن طرحی دارم كه اول طرح خود را می‌گویم و بعد هم یك تكه‌هایی از اخلاق امام حسن برایتان می‌گویم.
        ببینید معاویه و یزید، این پدر و پسر یك خصوصیاتی داشتند. مثلاً كار معاویه سابقه داشت. حكومت و سلطنت معاویه سابقه داشت ولی یزید سال اول حكومتش بود و با امام حسین(ع) درگیر شد. كسی كه سابقه دارد نمی‌شود با او زود در افتاد. اما كسی كه سال اول حكومتش است، می‌شود زود كلكش را كند. پس نباید بگوییم همینطور كه امام حسین با یزید در افتاد، امام حسن هم باید با معاویه در می‌افتاد. آن سابقه دارد و در افتادن با او كار آسانی نیست. دوم اینكه معاویه تدبیری داشت. دست به یك تبلیغات گسترده زده بود كه وقتی حضرت علی(ع) در مسجد كوفه شهید شد، مردم شام می‌گفتند: مگر علی نماز می‌خواند؟ یعنی بخاطر تبلیغات گسترده‌ای كه داشت، سمپاشی كرده بود. تدبیرداشت و با تدبیر می‌توانست، اگر درگیری می‌شد، مسیر درگیری را بنفع خودش عوض كند. ولی یزید تدبیر نداشت. معاویه برادر زن پیغمبر بود. برادر زن پیغمبر را خال المومنین می‌گویند. خال به معنی دایی است. خال المومنین بود. چون زنان پبغمبر لقب‌ام المومنین دارند. خوب برادر زن هم خال المومنین می‌شود. به عنوان اینكه دایی مسلمانهاست و برادر زن پیغمبر است، این عنوان برایش ایجاد محبوبیتی كرده بود كه پسرش آن محبوبیت و آن عنوان را نداشت. معاویه خودش را كاتب وحی قلمداد كرد. وقتی معاویه در شام آمد تا حكومت كند به مردم گفت: من منشی و نویسنده پیغمبر بوده ام، چون تقریباً پیرمرد بود و سنی هم داشت و سواد داشت، به او می‌خورد كه منشی پیغمبر باشد. به عنوان اینكه منشی پیغمبر است كاتب وحی است. نویسنده رسول الله است. این لقب هم باعث محبوبیتش شد. اما یزید این لقب را نداشت. پس ببینید معاویه و یزید گرچه هر دو در یك خط می‌روند اما حالات این‌ها سابقه دارد. حیله و تدبیر دارد. عنوان برادر زن پیغمبر را دارد. عنوان كاتب وحی را دارد. معاویه‌ای كه چهار ریشه دارد، درافتادن با این خیلی مشکل است. درافتادن با كسی كه سابقه ندارد، تدبیر ندارد، عنوان شچرا امام حسن صلح كرد؟ جوابش این است كه خصوصیات معاویه با یزید حسابش جداست. مسئله دوم این است كه صلح همه جا بد نیست. ما نباید بگوییم زنده باد جنگ، مرگ بر صلح. گاهی وقت‌ها باید بگوییم زنده باد صلح، مرگ بر جنگ. ما تابع صلح یا جنگ، و تابع هیچ كدام نیستیم. تابع حق هستیم. تابع مصلحت هستیم. تابع تأثیر و اثر هستیم كه ببینیم اثر جنگ بیشتر است یا اثر صلح بیشتر است؟ و نفع كدام بیشتر است. از كدام بیشتر نتیجه می‌گیریم. بنابراین اینطور نیست كه همه جا جنگ خوب است و همه جا صلح بد است. چه كسی گفت كه جنگ همه جا خوب است؟ چه بسا صلح نتیجه‌اش از جنگ بیشتر باشد. مگر پیغمبر كه جنگ كرد بار‌ها صلح نكرد؟ بار‌ها پیش آمد كه پیغمبر در جنگ، صلح كردند. مسلمان‌ها با كفار تا لحظه درگیری شروع می‌شد، اما درگیری پیدا نشد و صلح شد. بنابراین همه جا صلح بد نیست. این هم مقدمه دوم است.
        امام حسن ترسو نبود. خود معاویه وقتی حكومت را بدست گرفت، فرماندهی ارتش را به امام حسن داد و گفت: دلم می‌خواهد تو فرمانده باشی. امام حسن فرمود: اگر بنا باشد كه من فرمانده باشم و دستور تیراندازی داشته باشم و اگر بنای جنگ داشته باشم اول تو را می‌كشم. پس ببینید وقتی معاویه امام حسن را فرمانده جنگ می‌كند، معلوم می‌شود كه امام حسن ترسو نیست. حتی پیش چشم معاویه اینطور نبود. دوم در جنگ جمل امام حسن چنان وارد میدان جنگ شد و چنان شمشیر كشید كه علی بن ابیطالب به وحشت افتاد. پدرش به مردم گفت: امام حسن را بگیرید. عجب دلی و عجب شجاعتی دارد. یعنی شمشیركشی امام حسن علی(ع) را به تعجب واداشت. پس امام حسن ترسو نیست. وقتی می‌گویند: «والشجاعه الحسینیه و الحلم الحسنیه» معلوم نیست كه این تقسیم بندی ‌ها پایش بجایی بند باشد. حالا معلوم هم نیست، اینطور درست نیست. نمی‌دانم این درست است یا درست نیست، باید بررسی كرد. اینطور نیست «والشجاعه الحسینیه» آن وقت بگوییم پس امام حسن ترسو بود. امام حسن ترسو نبود. هم بدلیل پدرش و هم به دلیل دشمنش ترسو نبود.
         چهارم: فرض می‌گیریم كه ما فلسفه صلح را نفهمیدیم. اگر امام و رهبر معصوم یك كاری را كرد و ما دلیل فلسفه‌اش را نفهمیم، چون امام است او را می‌پذیریم. ببینید وقتی ما فهمیدیم ایشان پروفسور است و پزشك است و متخصص است، فرض می‌كنیم كه نمی‌فهمم كه او چرا می‌گوید: این قرص را فعلاً هر روز، روزی چهار تا بخور. بعد روزی دو قرص بخور. بعد روزی یك قرص بخور. گیرم نمی‌فهمم چرا؟ اما می‌دانم كه او پزشك است. وقتی می‌دانم پزشك است، تسلیم كارش می‌شوم. فرض می‌كنیم كه ما نفهمیدیم كه امام حسن چه كرد؟ اگر هم نمی‌فهمیدیم قبول داشتیم. چون رسول الله فرمود: امام حسن و امام حسین «إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا»(علل‏الشرائع، ج‏1، ص‏211) هر دو رهبر معصوم هستند. چه قیام بكنند و چه قیام نكنند. پس اینجا ما درباره ائمه دیدمان این است كه این‌ها شخصیت حقوقی دارند. مصونیت دارند. این‌ها از طرف خدا و رسول اكرم بیمه شده اند. اگر هم در زندگی ایشان به نقطه‌ای برخوردیم كه نفهمیدیم، می‌گویم نفهمیدم اما ایشان: «إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا» هستند.
        باز شما می‌گویید: چرا امام حسن صلح كرد؟ جوابش این است كه نخیر؛ صلح نكرد بلكه صلح بر او تحمیل شد. حالا یك مثال برایتان بزنم. معاویه از شام لشگر كشید. خوب دقت كنید بحث خوبی است. اگر شما در این چند دقیقه عنایت كنی تا آخر عمرت حتی فلسفه صلح امام حسن را با تصویر یاد می‌گیری. معاویه از شام لشكركشید. امام حسن(ع) هم از كوفه با لشكر‌ها در مقابل هم آمدند. دو جبهه قرار گرفتند. سربازهای معاویه در یك طرف و سربازهای امام حسن هم در یك طرف بودند. البته ارتش معاویه جمعیتش بیشتر بود. این سرباز‌ها یك افسرهایی هم داشتند. ارتش امام حسن هم چند تا سرپرست و افسر داشت. دو جبهه كه در برابر هم قرار گرفتند. در بازی‌های فوتبال گروه(الف) 11 نفر است و قرار است كه باگروه(ب) توپ بازی كنند و گل بزنند. گروه(الف) دروازه بان گروه(ب) را می‌بیند و می‌گوید: برادر شل بیا تا ما گل را بزنیم. پنج هزارتومان را كه گرفتیم دوهزار تومانش برای تو باشد. این را گاوبندی می‌گویند. معاویه با یكی از افسرهای امام حسن(ع) گاوبندی كرده بود. گفته بود تو اگر توانستی امام حسن را دست بسته تحویلش بدهی یك میلیون می‌گیری و مرخص می‌شوی. یك چنین قرارداد و توطئه‌ای بین معاویه و این افسر نانجیب بسته شد. یك چنین قراردادهایی بود. بنابراین او برای اینكه ارتش را تضعیف كند از جنگ فرار كرد. كسی كه از جنگ فرار كند، عذابش بیش از كسی است كه اصلاً وارد جنگ نشود. این مهم است. چون تضعیف روحیه است و لذا در اسلام می‌گویند حكم مرتد گاهی به قتل می‌رسد. مرتد را باید كشت. چرا؟ برای اینكه كسی كه مرتد است مسلمان شده است و برگشته است. از اول بیا تحقیق كن و نیا! اما اگر آمدی و مسلمان شدی برگشتنت مشكل است. برای خاطر اینكه این تضعیف حزب حق است. پای سخنرانی من از اول نمی‌خواهی بیایی، نیا! اما اگر آمدی نشستی و سر كلاس دائم بلند شوی و بروی معنایش این است كه داری توهین می‌كنی. یا نیا یا اگر آمدی تا آخرش بنشین. لباس ارتش نپوش، اما اگر پوشیدی فرار كردن سرباز مشكل می‌شود.
یكی از این افسر‌ها فرار كرد. جمعیت زیادی از سرباز‌ها كه او را دیدند، آن ‌ها هم فرار كردند تا خلوت شد. یكی از آن‌ها اینطرف آمد. به امام حسن خبر دادند. خود امام حسن كجاست؟ خود اما حسن ارتش را فرستاده است و دارد نیروی ذخیره برای كمك می‌آورد. خود امام حسن هنوز به میدان نرسیده است. جمعیتی را جمع كرده و دارد برای كمك به ارتش امداد و كمك می‌آورد. معاویه دید تا اینجا موفق شده است، یك افسر با جمعیتی به سمت او آمده و عده‌ای هم فرار كردند. چند نفر دیگری هم بیش‌تر در ارتش نماندند. فقط معاویه از گروه كمكی وحشت داشت كه نكند گروه كمكی یك گروه زیادی باشند. معاویه دو نفر را فرستاد و گفت: می‌خواهم با یك تاكتیك عمل كنید. می‌خواهم با یك برنامه عمل كنید. حالا برنامه چیست؟ در طول تاریخ آدم‌های بسیاری آلت دست شده اند. گفت: دو آدم مقدس مأب می‌خواهم. فقط تا چند متری امام حسن بروند و ببینند كه او چه می‌كند. یك كاری بكنند. بروند و یك احوالی بپرسند و برگردند. ولی وقتی بیرون می‌آیند، ما بیرون سر و صدا راه می‌اندازیم. تظاهرات راه می‌اندازیم كه بله این‌ها نماینده معاویه بودند و خدمت امام رفتند و مسئله به صلح انجامید. معاویه دوتا آدم مقدس را چند متری امام حسن فرستاد و گفت که: وقتی بیرون آمدید به هم الحمدلله بگویید که صلح شد. سربازهایی كه دور امام حسن هستند به خیال اینكه شما نمایندگان معاویه آمدید تا صلح نامه را امضاء كنید و قصه تمام شده است امام را رها می‌كنند و سربازهای دور هم، سست بشوند كه دیگر خبری از جنگ نیست. این دو نفر افراد مقدس هم همین كار را كردند و خدمت امام رسیدند. وقتی از خیمه بیرون آمدند، به هم گفتند: خوب شد صلح شد. به خیر گذشت. سربازها امام حسن را رها كردند و رفتند. یك نفر از عقب آمد و یك شمشیر به ران امام زد و ران حضرت بریده شد. پا قطع نشد اما گوشت كاملاً بریده شد. امام حسن(ع) با پای بریده به جبهه آمد. حالا امام با چند نفر نیرو تنها است. حالا چه كند؟ جنگ كند؟ بله جنگ كند. فوقش این است كه تعدادشان كم است. همینطور كه امام حسین هم تعدادشان كم بود. تا اینجا معاویه كارش با موفقیت پیش آورده بود، چون یك افسر را خرید. گروهی فرار كردند. معاویه امام حسن را زخمی كرده بود. معاویه یك قطعنامه درست كرد و یك لایحه‌ای ترتیب داد و بالایش نوشت «صلح نامه». معاویه یك سطرش را نوشت و باقی آن را سفید گذاشت. نوشت اینجانب معاویه حاضر به صلح هستم، به شرط آنكه این شرایط را بپذیری. یك امضاء كرد. گفت: حاضر به صلح هستم و هرچه هم كه امام حسن(ع) بنویسد، قبول می‌كنم. تاکنون دیده ا ید بازاری‌ها چك بی تاریخ می‌دهند؟ یعنی برو هرچه می‌خواهی بنویس. برای اینكه بگوید: هرتاریخی بخواهی من حاضر هستم. هر مبلغی می‌خواهی من حاضر هستم. معاویه هم یك لایحه‌ای نوشت و گفت: هر شرطی می‌خواهی من حاضرم. یك صندلی هم گذاشت و رفت روی صندلی نشست. همگی توجه فرمایید اینجانب معاویه با داشتن تمام تجهیزات حاضر به صلح شدم، چون دلم برای شما مسلمان‌ها لك می‌زند و می‌خواهم خون از دماغ كسی نیاید. چون شما را دوست دارم و حاضر به صلح هستم. هرچه هم بخواهد امام حسن بنویسد من تسلیم هستم. مردم همه تماشا می‌كردند. امام حسن دید كه اگر صلح را قبول نكند، این جمعیت زیاد این جمعیت كم را می‌كشد. نیروهای ذخیره‌ای هم كه احیاناً اینجا هستند، مانند امام حسین و ابوالفضل كه به یاری برادرش آمده است، از دست می‌رود. امام حسن هم دست بسته تحویل می‌دهند یا او را می‌كشند. همه هم می‌گویند: حق به جانب معاویه بود. امام حسن دید كه اگر اینجا این صلح را قبول نكند، جمعیت قطعاً با شكست مواجه می‌شوند. همه هم می‌گویند: حق بجانب معاویه بود. این غیر از كربلاست. اینجا پیشنهاد آتش بس از طرف معاویه بود. معاویه گفت: آتش بس. معاویه گفت: جنگ نكنیم، صلح كنیم. اگرامام حسن قبول نمی‌كرد، همه می‌گفتند: درود بر معاویه. او طرفدار صلح است اما در كربلا پیشنهاد آتش بس و صلح از طرف امام حسین بود. امام فرمود: جنگ نكنیم ولی بیعت هم نمی‌كنیم. در یك مزرعه می‌رویم و برای خودمان زندگی می‌كنیم. نه جنگ و نه بیعت. پیشنهاد جنگ در كربلا از امام حسین نبود. ولی اینجا پیشنهاد صلح از طرف معاویه شد. امام حسن هم گفت: باشد. می‌گویند: اگر یك لیموی ترشی دستت آمد دور نینداز، بگو ترش است. از همان لیموی ترش لیموناد درست كن. در همین برگه سفید یك چیزهایی بنویس كه مردم با چهره كثیف دودمان بنی امیه آشنا بشوند. به معاویه گفت: حاضر هستی. معاویه گفت: بله حاضرم. گفت: مردم شاهد باشید.
شرط ها:
1- بشرط آنكه پسرت یزید را ولیعهد نكنی. امام حسن می‌دانست كه معاویه به هر قیمتی باشد پسرش را ولیعهد می‌كند. تمام كارهایی را كه حتماً می‌خواست بكند، ایشان هم نوشت كه نكند. تا معاویه ورقه را پاره كند و به مردم بگوید این است.
2- بشرط آنكه به پدرم علی ناسزا نگویی.
3- بشرط آنكه حجربن عدی آن یار با وفا را نكشی.
4- بشرط آنكه مالیات فقرای كوفه را به فقرای كوفه بدهی.
        امام حسن(ع) شرط‌هایی را نوشت و امضاء كرد. بر بالا بلندی صلح تحمیلی معاویه را خواندند. ورقه امضاء شده را دیدند. شرائط امام حسن(ع) كه در آن نوشته بود، دیدند. جنگ بسته شد و رفتند. البته در این میان دشمنان خارجی هم منتظر فرصت بودند. دیدند خود مسلمان‌ها با هم درگیر شدند، آن‌ها هم قصد یك كودتا را داشتند كه اگر این درگیری شکل می‌گرفت، اساس اسلام در خطر می‌افتاد. قرار بود از روم حمله بشود. ورقه در هم پیچیده شد. صلح نامه تا شد و مردم همه از مواد صلحنامه مطلع شدند و به مسجد كوفه رفتند. كوفه حدود یك فرسخی نجف است. مسجد بزرگی دارد. مردم در مسجد رفتند. هم ارتش معاویه هم ارتش امام حسن آنجا بودند. مردم آمدند تا ببینند قصه از چه قرار است. معاویه بالای منبر رفت. من هدفم سلطنت است. خواستید نماز بخوانید، خواستید نماز نخوانید. مردم یك ذره یك ذره، چم هایشان را باز كردند. دیدند كه معاویه سی، چهل سال با این‌ها بازی كرده بود. به اسم یك خلیفه مسلمان خودش را جا زده بود. من خال المومنین هستم. من كاتب وحی هستم. من نماینده خلیفه شدم. با هر عنوانی بود سوء استفاده كرده بود. مردم دو زانو نشسته بودند و همه چیز را دیدند. لایحه را باز كرد. گفت: به شرط آنكه پسرم را ولیعهد نكنم؟ بخواهید یا نخواهید پسرم ولیعهد است. مردم گفتند: تو مسلمان نیستی آدم كه هستی؟ آدم روی قولش باید بایستد. تا 2 ساعت پیش از خودت ورقه سفید دادی و گفتی هر شرطی را قبول می‌كنی. به شرط آنكه حجر را نكشم. مامورین بگیرید، بریزید و حجر را بكشید. مردم خشمگین شدند. به شرط آنكه به علی ناسزا نگویم. همان بالای منبر به حضرت علی(ع) توهین كرد. بعد هم صلح نامه را گرفت و پاره كرد. گفت این صلح نامه بود. من می‌خواهم سلطنت كنم. خواستید مسلمان باشید، خواستید نباشید. یك باره مردم چشم و گوششان باز شد. چون جامعه ما دو مرض دارد. یعنی نه جامعه، اجتماع همیشه دو مرض دارد. البته این بحث دیگر برای دكترای جامعه شناس است. گاهی كه فرد مریض می‌شود، گاهی جامعه سالم هم مریض می‌شود. گاهی امراض جامعه عدم شناخت است. گاهی مردم شناخت ندارند. گاهی مردم شناخت دارند و اراده ندارند. می‌ترسند. در زمان امام حسن مردم شناخت نداشتند. می‌گفتند: معاویه خوب است. نماز جمعه می‌خواند. پیش نماز هست. قرآن چاپ می‌كند. اصلاً مردم شناخت ندارند ولی امام حسن یك چیزهایی نوشت تا یقین كند كه معاویه این ‌ها را تحمل نمی‌كند و حتماً پاره می‌كند. گفت بگذار چنین بنویسم تا بلكه پاره كند. تا بلكه مرض عدم شناخت از مردم برود و به آگاهی مبدل شود. مردم دیگر چیز فهم بشوند. امام حسن در زمانی بود كه مردم می‌گفتند: بنی امیه خوب است. امام حسن هم كاری كرد تا این عدم شناخت از بین برود. امام حسن پزشكی بود كه مرض اول را جبران كرد. چه شد؟ شناخت ایجاد شد. مردم دودمان كثیف بنی امیه را شناخته بودند اما می‌ترسیدند. و لذا امام حسین در راه كربلا از یك نفر پرسید: مردم در چه حال هستند؟ گفت: والله مردم قلبشان با شماست. یعنی مردم می‌شناسند كه شما حق هستید و بنی امیه باطل است، اما شمشیرشان با آنهاست. می‌فهمند كه چه كسی خوب است و چه كسی بد است اما می‌ترسند و از خود اراده ندارند. امام حسین هم آمد خودش را شهید كرد تا مردم بزدل و ترسو ترسشان بریزد. عدم اراده‌شان چه شد؟ به اراده تبدیل شد. مردم آگاه و با اراده، انقلاب كردند و دودمان بنی امیه را از بین بردند.
پس ببینید جامعه دو مرض دارد:
1- گاهی جامعه نمی‌فهمد، گاهی مردم نمی‌دانند.
2- گاهی می‌دانند ولی اراده ندارند.
        امام حسن نمی‌دانند را به آگاهی مبدل كرد. امام حسن انقلاب فرهنگی بوجود آورد و امام حسین انقلاب نظامی بوجود آورد. امام حسن به مردم فكر و شناخت داد و امام حسین به مردم حركت و انقلاب داد. یكی فكر داد و دیگری حركت داد. گاهی جامعه شناخت ندارد كه باید به آن شناخت داد. گاهی شناخت دارد ولی اراده ندارد. این انقلاب ایران زیر سایه یك سری مقاله ها، زیر سایه یك سری كتابخانه ها، یك سری سخنرانی ها، یك سری نوار ها، به پیروزی رسید. افراد بسیاری برای این انقلاب زحمت كشیدند، تا مردم روشن شدند. مردم كه روشن شدند مثل درخت توتی شدند که رسیده و تا تكان بخورد همه میوه هایش می‌ریزد. پارچه را كه بنزینی كنی یك كبریت به آن بزنی آتش می‌گیرد. پس امام حسن بنزینی كرد و امام حسین آتش زد. امام حسن انقلاب فرهنگی بوجود آورد و به مردم شناخت داد و امام حسین تحریك كرد و هجوم بوجود آورد. او به مردم شناخت داد و او به مردم اراده داد.
برانداختن ظلم دو تا ریشه دارد:
1- چند سهمش سهم امام حسن است، چون او به مردم شناخت داد.
2- چند سهمش سهم امام حسین است. چون او به مردم اراده داد.
3- چند سهمش سهم امام سجاد و حضرت زینب است. چون تا این آتش شعله ور شده بود، از آن استفاده كردند و نگذاشتند خون ‌ها حرام بشود.
        گاهی دو نفر یك كاری می‌كنند. هدف‌شان یكی است. مثل پارچه‌ای را كه در آب می‌شویند، از آب كه بالا می‌آورند، یكی از این طرف و یكی از آن طرف فشار می‌دهد. حركت‌ها فرق می‌كند. این دست از این طرف می‌رود. آن دست از آن طرف حركت می‌كند. حرکت‌ها فرق می‌كند، اما هدف یكی است. هدف این است كه آبش گرفته شود. حركت امام حسن از یك سو است و حركت امام حسین از سوی دیگر است. او صلح می‌كند، او قیام می‌كند. اما هدف هر دو این است كه دودمان بنی امیه از بین برود. گاهی دو نوع حركت است. اما نتیجه‌اش یكی است.
       خدا مرحوم مطهری را رحمت كند. می‌فرماید: ابر قدرت شرقی و ابر قدرت غربی دو فكر متضاد هستند. اما در ظاهر مثل لبه قیچی می‌مانند. لبه قیچی ظاهرش با هم متضاد است اما هدف هر دو بریدن است. با اینكه ظاهر قیچی دو شاخه متضاد است، اما در یك هدف شریك هستند و آن هم این است كه پارچه را ببرند. در بازی فوتبال وقتی شما نگاه می‌كنی، می‌بینی11 نفر در گروه(الف) است و 11 نفر در گروه(ب) است. نحوه كارهایشان فرق می‌كند. یكی می‌گوید: این آدم بی عرضه ایست. نه بی عرضه نیست. توپ جلویش بیاید ببینید چه می‌كند. یكی توپ را زیر پایش نگه می‌دارد. می‌گوییم: رد كن برود. نمی‌تواند رد كند. آخر پشتش ایستاده است. یكی شوت می‌زند. می‌گوییم: این خوب بود. یكی گل می‌زند. همه این‌ها یك هدف را تعقیب می‌كنند و آن هم گل زدن است.
        امیرالمومنین همینطور چند سال ایستاده است. بعد می‌بینیم بنی امیه زیر دست و پای امام حسن می‌آید. امام حسن نمی‌تواند شوت بزند، چون او سابقه دارد. تا نوبت به امام حسین می‌رسد یزید را شوت می‌كند. ببینید نوع كار‌ها فرق می‌كند. 11 نفر در بازی فوتبال هستند. هر كدام یك نوع كار می‌كنند اما هدف هر11 نفر یكی است، لبه‌های قیچی هدفشان یكی است. ائمه ما 11 نفرهستند. البته غیر از امام مهدی كه یك برنامه خاصی دارد. 11 امام معصوم برنامه داشتند، اما هدفشان یكی بود. گرچه تاكتیكشان و نوع كارشان فرق می‌كرد. یكی به مردم شناخت می‌داد و دیگری اراده می‌دهد. یكی یك چیزهایی می‌نویسد تا پاره كردن آن مطالب به مردم هیجان فكری بدهد. پس مبارزه با ظلم، برنامه همه است. منتهی نوع مبارزه ‌ها فرق می‌كند.
        امام حسن شخصیت عجیبی است. پیغمبر سرش را روی خاك گذاشت، سجده كند. «سُبْحَانَ رَبِّیَ الْأَعْلَى وَ بِحَمْدِهِ» امام حسن كوچك بود. روی كمرپیغمبر آمد تا بازی كند. پیغمبر آنقدر سجده‌اش را طول داد تا این بچه بازیش تمام بشود و خودش پایین بیاید. فرمود به احترام این كودك من سجده‌ام را طول می‌دهم. امام حسن پیاده به مكه می‌رفت. گفتند: آقا شما كه پیاده به مكه می‌روید، حاجی‌ها خجالت می‌كشند كه سوار شوند. فرمود: من از یك راهی دیگر می‌روم. كه هم پیاده بروم و هم در راه خدا خودم را زجر بدهم.
        یك روز امام حسن دید كه یك برده دارد غذا می‌خورد. یك سگ هم مقابلش است. یك لقمه خودش می‌خورد و یك لقمه به سگ می‌دهد. امام حسن پرسید: چرا چنین می‌كنی؟ گفت برای خاطر اینكه خجالت می‌كشم من سیر بشوم و این سگ گرسنه باشد. امام حسن از این اخلاق خوشش آمد و او را تشویق كرد. پیش صاحب برده رفت. برده را خرید و آزاد كرد. به برده گفت: كجا كار می‌كنی؟ گفت: در باغ! باغ را هم خرید و به برده بخشید. گفت: یك برده این چنین انسانی است. من باید قدر این انسان را بدانم. گاهی انسان، یك انسانهایی را می‌بیند و او برایش نمونه می‌شود. دو نفر از برادران باربر كه شغلشان حمل و نقل جنس است در بازار ایستاده بودند. این ‌ها را باید برای افرادی گفت كه خیلی پول پرست هستند. دو نفر هستند. شغلشان چه بود؟ حمل و نقل اجناس بود. از جوانان بسیار خوب و مسلمان و نور چشمی بودند كه شغلشان حمل و نقل اجناس بود. یك نفر در بازار تهران آمد. گفت: حسن آقا! لطفاً این قالی را آنجا ببر. گفت: به برادرم بدهید تا ببرد. گفت: چرا؟ بعد گفت: صبح تا حالا چند نفر به من برای كار مراجعه كرده اند. من تا حالا 60، 70 تومان كار كرده‌ام اما از صبح تا به حال كسی این بنده خدا را صدا نمی‌زند. من نمی‌دانم چرا؟ شما صدایش بزن. یك چیزی هم بیشتر به او بده كه آن هم به من برسد. می‌بینی این شخص با اینكه شغلش كمرنگ است اما دلش به حال برادرش می‌سوزد. آدم هم داریم كه ماهی بیست هزار حقوق می‌گیرد. عید كه به او هزار تومان عیدی می‌دهند، یك كلمه نمی‌گوید: این عیدی را به چهار نفر بدهید تا پنكه بخرند. نقاطی هستند كه بچه‌های شیر خواره دارند این بچه‌ها عرق می‌كنند، پدر و مادرشان حتی یك باد بزن هم ندارند و با مقوی بچه شیر خواره را باد می‌زنند. ماهی بیست هزار تومان حقوق دارد. هفت هزار تومان هم كه به او عیدی می‌دهند اما با كمال شجاعت می‌گوید: زمان طاغوت عیدی ما 9 هزار تومان بوده است. ما آدم‌هایی داریم كه در زندگی ساده از نظر انسانی، عالی ترین درجات انسانی را طی می‌كنند و آدمهایی هم داریم كه از نظر پول بهترین پول را در بازار، در اداره، یا در كارخانه یا جایی دیگر داشته اند، قویترین و بهترین پول ‌ها را دارند، اما از نظر انسانیت و مهر و عاطفه نمره ایشان زیر صفر است. امام حسن وقتی می‌خواهد تشویق كند، می‌بیند این برده انسان است. برده است ولی كمالات انسانی را داراست. از آقایش خیلی آقاتر است. می‌رود او را می‌خرد و آزادش می‌كند. ما باید خوبی‌ها را تشویق كنیم. اگر یك دختری فرم لباسش، اگر یك پسری فرم عملش بد است، اگر هركس به آنها برسد و چنین كند، او خودش را جمع می‌كند. یك خیابانی یك طرفه است. وقتی ماشین از این طرف برود، اگر یك ماشین خلاف بیاید همه ماشین‌ها بوق می‌زنند. همه ماشین‌ها چراغ می‌زنند. خوب این ماشین می‌بیند كه او چراغ می‌زند، این بوق می‌زند، دیگر چنین نمی‌کند. اگر همه نهی از منكر كنند، كه چرا خلاف می‌آیی، دیگر او خلاف نمی‌آید. اگر كسی در رانندگی گردش به چپ كند و عملی انجام دهد كه خلاف است، همه سرشان را بیرون می‌كنند، یا یك ماشینی در جاده می‌رود و در عقبش باز است، همه بوق می‌زنند كه در را ببند. همینطور كه در خلافكاری‌های رانندگی همه به راننده‌ی محترم عكس العمل نشان می‌دهند، در دیدن خلاف هم همه عكس العمل نشان بدهیم. خلافكار در جامعه ما كم می‌شود. این كه یك خلاف می‌كند، من نگاهش می‌كنم آن هم خلاف می‌كند. ما نگاهش می‌كنیم این است كه باعث می‌شود گناه زیاد بشود.
        خلاصه‌ی حرفم را در این یك دقیقه‌ای كه وقت دارم بگویم. چرا امام حسن صلح كرد؟ اول كه معاویه با یزید دو رقم هستند. درگیری با یزید با درگیری با معاویه فرق می‌كند. دوم صلح همه جا بد نیست. امام حسن كه صلح كرد، شما بگویید چرا این كاربد را كرد؟ خود پیغمبر هم خیلی جا‌ها صلح كرد. سوم امام حسن ترسو نبود. بدلیل اینكه شمشیر كشی او در جنگ جمل پدرش را به تعجب واداشت و معاویه هم خواست كه او را فرمانده ارتش كند، امام حسن قبول نكرد. پس صلح همه جا بد نیست. چرا صلح كرد؟ صلح بر او تحمیل شد. در جایی قرار گرفت كه دید، ارتش او رفته اند. افسرهایش رفته اند. پای خودش هم زخمی شده است. آن ‌ها پیشنهاد آتش بس می‌كنند. اگر پیشنهاد را قبول نكند جمعیتش كشته می‌شود. همه هم می‌گویند: حق بجانب معاویه است. بنابراین وقتی معاویه صلح نامه را داد كه امام حسن امضا كند امام یك چیزهایی را در صلح نامه نوشت كه خاطرش جمع بود كه معاویه به این چیز‌ها عمل نمی‌كند. گفت: بگذار بنویسم تا بلكه خشمگین شود و صلح نامه را پاره كند.
        گفتیم: گاهی ملت نمی‌فهمند و گاهی اراده ندارند. گاهی نمی‌دانند و گاهی نمی‌توانند و مردم در زمان امام حسن شناخت نداشتند. می‌گفتند: معاویه خوب است. نماز كه می‌خواند ما هم كه نماز می‌خوانیم. چون شناخت نداشتند. امام حسن به مردم شناخت داد. امام حسین اراده داد. اما آخر بحثم این را بگویم، رهبر انقلاب ما مقداری از كارهای امام حسن، امام حسین و امام سجاد را كرد. نمی‌خواهم بگویم كار همه را انجام داد ولی از همه امامان جرقه‌ای داشت. جرقه‌ای از كار امام حسن در اینكه مردم را روشن كرد. جرقه‌ای از كار امام حسین كه به مردم ترسو اراده داد و جرقه‌ای از كارهای امام سجاد در سازندگی و این كه مردم را به حق دعوت كند. هم خوب رژیم قبل را خراب كرد و هم خوب دارد آن را می‌سازد چون همه افراد یا بلد هستند و یا خراب می‌كنند و یا بعد از خرابی بلد هستند كه بسازند. تنها كسی كه هم خوب بلد است و هم خوب خراب می‌كند و هم خوب بلد است كه بسازد، خود امام است. برماست كه این بیعت را نشكنیم و مثل ارتش امام حسن به اماممان نارو نزنیم. خدا به حق جده‌اش زهرا(س) این امام را در پناه امام مهدی(عج) برای اسلام حفظ كند.
                                                                             «والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته»


برچسب ها: امام حسن ، ترسو ، قاسم ، عبدالله ، علی ، معاویه ، شجاعت ،

مسعود سیستانی
یکشنبه 26 آبان 1392 11:02 ب.ظ
سلام علیکم
چرا به امام حسن میگویند غریب؟
امامی که در خانه خود امنیت نداشت،بهترین ووالاترین تدبیر را برای ما شیعیان رقم زد.
امام حسن خیلی رئوف بودند،ایشان زمانی که توسط همسرشان مسموم میشوند، همسر ایشان ازاینکه این کار را باحضرت کرده اند پشیمان میشوندوخدمت حضرت اظهار پشیمانی می کنند ،حضرت فقط به ایشان میگویند همین حالامنزل را ترک کن که اگر حسین بیاید تورا میکشد.
بله امامی که تا اخرین لحظات عمر خود دست کرامت خود برنمی دارد ایا می شود کاری غیر از رضای خدا انجام دهد؟معاذ الله
سعی کنیم اهل بیت را در دامنه عقل خود تفسیر نکیم که به خطا می رویم .
پاسخ محمدرضا باغبانی : سلام علیکم.
همینطوراست که می فرمایید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر