تبلیغات
از ماست که بر ماست - الو الو کربلا ...
دوشنبه 2 دی 1392

الو الو کربلا ...

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

        امروز اربعین 1435 هجری قمریست. با دیدن زائران امام حسین -از تلویزیون- که با پای پیاده از شهرهای مختلف به کربلا وارد می شدند، دلم شکست و گفتم ای کاش من هم همراه دوستان به کربلا رفته بودم. ناخودآگاه یاد رزمندگان ایرانی و دلاوران کربلاهای ایران افتادم. به یاد اشعار مرحوم ابوالفضل سپهری افتادم. اشعاری که در خصوص رزمندگان و جانبازان و خانواده هایشان بود. ده-دوازده سال پیش با خواندن اشعارش یا شنیدن شعرخوانی هایش خیلی حال می کردم. مرحوم ابوالفضل سپهر شاعری دلسوخته بود که راه را خوب شناخت و از غم و غربت رزمندگان و جانبازان پس از جنگ زیبا  گفت و سرود و در سال 83 در اوج جوانی و در سن 31 سالگی براثر بیماری کلیوی به نزد آنانکه دوستشان داشت شتافت. روحش شاد...  دوباره به سراغ اشعارش رفتم و این دو قطعه را برایتان گلچین کردم. امیدوارم شما نیز استفاده کنید.

اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر یه مادر فداكار
اتل متل بچه‌ها كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا هیچ كسی رو ندارن
مامان بابا رو می‌خواد بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه
وقتی كه از درد سر دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون فحش می‌ده به بچه‌هاش
همون وقتی كه هرچی جلوش باشه می‌شكنه
همون وقتی كه هركی پیشش باشه می‌زنه
غیر خدا و مادر هیچ‌كسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد از اون چیزی كه دیدم
بابام میون كوچه افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو به فاطمه ، به جدش
تو رو خدا مرتضی زشته میون كوچه
بچه داره می‌بینه تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره بچه‌های محله
بابا یه هو دوید و زد تو دیوار با كله
هی تند و تند سرش رو بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو حاجی گوشی رو بردار
نعره‌های بابا جون پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت كشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین خمپاره زد، بخوابین
الو الو كربلا پس نخودا چی شدن؟
كمك می‌خوایم حاجی جون بچه‌ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا چشاشو بست و جون داد

بعضی تماشا كردن بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا غنیمت نبرده
شرافت و خون دل نشونه‌های مرده


ای اونایی كه امروز دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون دردشو می‌پسندین
امروزشو نبینین بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم بازی داره زمونه
موج بابام كلیده قفل در بهشته
درو كنه هر كسی هر چیزی رو كه كشته
یه روز پشیمون می‌شین كه دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم یقه تونو می‌گیره
بالا رفتیم ماسته پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی كی میگه كه دروغه؟

...................................

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا كه‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازیهاش‌ هفتاد و پنج‌ درصده‌
اونكه‌ دلاوریهاش‌ تو جبهه‌ غوغا كرده‌
حالا بیاین‌ ببینین‌ كلكسیون‌ درده‌
اونكه‌ تو میدون‌ مین‌ هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب‌ افتاده‌ حالش‌ بده‌
بابام‌ یادگاری‌ از خون‌ و جنگ‌ و آتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا ذره‌ ذره‌ آب‌ میشه‌


آهای‌ آهای‌ گوش‌ كنین‌ درد دل‌ بابارو
میخواد بگه‌ چه‌ جوری‌ كشتند بچه‌هارو
هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی‌ زخمیهارو بیاری‌
یكی‌ یكی‌ روبازو تو آمبولانس‌ بذاری‌
درست‌ جلوی‌ چشمات‌ یه‌ خورده‌ اونطرفتر
با شلیك‌ مستقیم‌ ماشین‌ بشه‌ خاكستر
گفتن‌ این‌ خاطره‌ بدجوری‌ میسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت‌ كاشكی‌ كه‌ پر نبودش‌

آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌ نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی‌ تانكها بشن‌ قنّاصه‌؟
میدونی‌ بعضی‌ وقتا تانكا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن‌ اون‌ سرو می‌پروندن‌

سه‌ راه‌ شهادت‌ كجاست‌؟ میدونی‌ دوشكا چیه‌؟
میدونی‌ تانك‌ یعنی‌ چی‌؟ یا آرپی‌جی‌ زن‌ كیه‌؟
آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد «ومارمیت‌» رو خوند
تانك‌ اونو زودتر زدش‌ یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند
یه‌ بچه‌ بسیجی‌ اونور میدون‌ مین‌
زیر شنیهای‌ تانك‌ لِه‌ شده‌ بود رو زمین‌

خودم‌ تو دیده‌بانی‌ با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم‌ تو گودی‌ قتله‌گاه‌
آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد سرش‌ كه‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم‌ بدون‌ سر می‌دوید
هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان‌ كه‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ كه‌ هنوزه‌ گم‌ شده‌ ناپدیده‌

اتل‌ متل‌ توتوله‌ چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید نترسیدی‌ قبوله‌
دیدم‌ كه‌ یك‌ بسیجی‌ نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌
گلوله‌ هم‌ اومدو از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یك‌ بوسه‌ زد بوسه‌ای‌ عاشقونه‌
عاشقی‌ یعنی‌ اینكه‌ چشمهایی‌ كه‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت‌ چندش‌ میاره‌ امروز
اما غمی‌ نداره‌ چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌ خدا مشتری‌ چشماشه‌

یه‌ شب‌ كنار سنگر زیر سقف‌ آسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت‌ تو اون‌ گلوله‌ بارون‌
با اینكه‌ زخمی‌ شده‌ برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ كه‌ چیزیم‌ نیست‌ درد میكشه‌ می‌خنده‌
چفیه‌ رو ور میداری‌ زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشك‌ تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌
انگاری‌ كه‌ میدونی‌ دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ كه‌ گلچین‌ داره‌ اونو می‌بره‌
زُل‌ میزنی‌ تو چشماش‌ با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون‌ فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌
میزنی‌ زیر گریه‌ اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته‌ سرش‌ روی‌ دوشته‌
چون‌ اجل‌ معلق‌ یه‌ دفعه‌ یك‌ خمپاره‌
هزار تا بذر تركش‌ توی‌ تنش‌ میكاره‌
یهو جلو چشماتو شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌ توبغلت‌ میمیره‌

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌ یواش‌ یواش‌ و كم‌كم‌
راوی‌ یك‌ خبرشی‌ یك‌ خبر پراز غم‌
به‌ همسر رفقیت‌ كه‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ كه‌ بچه‌ یتیم‌ و بی‌پدر شد
اول‌ میگی‌ نترسین‌ پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌ زخمی‌ شده‌، نمرده‌
زُل‌ میزنه‌ تو چشمات‌ قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو از تو چشات‌ میخونه‌

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو لحظة‌ تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌
تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌ همه‌ چشارو بستم‌
دستها توی‌ دست‌ هم‌ دورسفره‌ نشستیم‌
مقلب‌ القوب‌ رو با همدیگر می‌خوندیم‌
زوركی‌ نقل‌ ونبات‌ تو كام‌ هم‌ چپوندیم‌
همدیگر و بوسیدیم‌ قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر جشن‌ پتو گرفتیم‌
علی‌ بود و عقیلی‌ من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌ امیرحسین‌ و رضا
حالا ازاون‌ بچه‌ ها فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونكه‌ گازخردل‌ صورتشو سوزونده‌

آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌ نداشتیما، نداشتیم‌
بیاین‌ برا مرتضی‌ كه‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌ خیلی‌ هوایی‌ شده‌
می‌سوزه‌ و می‌خنده‌ خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌ كار منم تمومه‌
مرتضی‌ منم‌ ببر یا نرو، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌ داد میزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ میاد ودست‌ بابا جون‌ و میگره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌ روزی‌ یه‌ بار میمیره‌
فقط‌ خاطره‌ نیست‌ كه‌ قلب‌ اونو سوزونده‌
مصلحت‌ بعضی‌ها پشت‌ اونو شكونده‌
برا بعضی‌ آدما بنده‌های‌ آب‌ و نون‌
قبول‌ كنین‌ به‌ خدا بابام‌ شده‌ نردبون‌


برچسب ها: شعر ، ابوالفضل سپهر ، رزمندگان ، جانبازان ، شیمیایی ، خانواده ، دفاع مقدس ،

سلطانی
یکشنبه 4 اسفند 1392 05:43 ب.ظ
واقعا عالیه
پاسخ محمدرضا باغبانی : متشکرم
م پ
دوشنبه 2 دی 1392 04:10 ب.ظ
سلام
ابوالفضل سپهر میگفت: شاعر شعرهای اون، کس دیگه ایه و او فقط قافیه ها رو جابجا میکنه... روحش شاد
خوشحال میشم اسم وبلاگم تو لینکهاتون باشه
پاسخ محمدرضا باغبانی : سلام علیکم
موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر