تبلیغات
از ماست که بر ماست - مطالب بهمن 1397
سه شنبه 23 بهمن 1397

کتاب بیشعوری

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،

 به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

        کتاب فوق نوشته دکتر خاویر کرمنت، ترجمه محمود فرجامی، چاپ سوم، 1392، نشرخانه هنر و ادبیات گوتنبرگ، قطع رقعی، در231 صفحه

       کتاب در پنج بخش است: چه کسی بیشعور است؟ انواع بیشعورها، وقتی جامعه بیشعور می شود، زندگی با بیشعورها، راه نجات...

        این کتاب تنها کتابی بود که خیل عظیمی از کتاب ناخوانها مطالعه آن را پیشنهاد می کردند. اولین نفری که مطالعه این کتاب را مکرر پیشنهاد می کرد یک همگروهی مجازی از مریدان طیف کارگزاران بود که از برکت رانت به مال و منالی دست پیدا کرده بود و از سر تفنن در گروههای سیاسی مختلط (دو جناحی) وارد می شد و با انواع و اقسام توهین ها افراد معتقد و مذهبی را تحقیر می کرد و در آخر هم -با همه بیشعوری که داشت- دیگران را به مطالعه این کتاب فرا می خواند. از این دست افراد شاید دهها نفر دیگر بودند که با معیارهای این کتاب جزء بیشعورهای اساسی به حساب می آیند لکن همگی با ژست روشنفکرانه ای مطالعه این کتاب را به دیگران توصیه می کردند.

        به همین دلیل اصلا میلی به خواندن این کتاب نداشتم. زیرا کتابی که تا این حد سطح پایین باشد که این افراد معرفی کنند برایم جالب نبود. تا اینکه به اصرارکتاب فروش دوره گردی این کتاب را خریدم. آن هم فقط به این دلیل که بقیه کنابهایش را خوانده بودم و خواستم دشتی کرده باشد.

        با مطالعه این کتاب تمام افرادی که می شناسی جز بیشعورها طبقه بندی می شوند و نوعی فرار از خود است. شاید نویسنده قصدش این نباشد ولی افراد با خواندن آن خود را نیز به گونه ای در خیل بیشعورها خواهند یافت. کلا کتاب جالبی نبود. اما هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد.


برچسب ها: کتاب بیشعوری ، خاویر کرمنت ، محمود فرجامی ،

شنبه 13 بهمن 1397

کمی فریاد کن درویش

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،

 

به نام خدا

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

کمی آهسته تر فریاد کن درویش.....

صدایت گرچه رویاییست

لکن اندکی آن سو

کنار جدول سیمانیّ خاکی

به روی یک مقوای نمین کاهی

به آرامی غنوده کودک کاری

سرش بر بالش دمپایی پاره

سری پردرد و خسته

چهره ای سرد و غمین آکنده از آلام دنیایی

ردی از اشکِ خشکیده بجامانده

ز چشمانش کشیده تا بزیر چانه ی باریک

لبانش خشک چون برگان پاییزی

دوزانویش رسیده تا به سینه

دو دستش مشت

گویی دامن دنیا گرفته

تا بگیرد حق ناچیزش از این گیتی

 

کمی آهسته تر فریاد کن درویش....

نشاید کودک کاری بپاخیزد زخواب نیمروزی

که این تنها خوشیِّ اوست

خوابی در پی یک روز کاری

بدون چاشت یا با لقمه ی نانی

که اینک اندرون خواب دارد می خورد

از سفره ی رنگین رویایی

غذایی سیر

 

کمی آهسته تر فریاد کن درویش ....

که شاید کودک کارم

کنون درخواب شیرینش

درون خانه ای زیبا و رویاییست

که سقفش سالم و دیوارهایش هم سفید و

تخت خوابی نرم دارد او به تنهایی

 

کمی آهسته تر فریاد کن درویش....

شاید

کودک زیبا و خسته

اندرونِ خواب

گرم باشد اندر آغوش پر از مهر زنی زیبا

که گوید دم به دم اورا

بخواب ای کودکم آرامش جانم

لالایی کن

 گلم دلبندکم فرزند زیبایم

 

کمی آهسته تر فریاد کن‌درویش.....

پسر در خواب با باباست

همان بابایی که دارد آرزویش در تمام عمر

همان بابا که جز عکسی ندارد خاطره از او

پسر مشغول بازی با پدر

سرمست از بردن

و بابایی که می بازد مکرر

تا که فرزندش شود پیروز هر میدان

 

کمی آهسته تر فریاد کن درویش.....

حال کودک

هیچ اصلا خوب نیست

چرا رویش کبود و گردنش زخمیست

نمی دانم چرا شاید کسی یا بچه ای اورا زده

چون بی پدر دیده

و یا شاید دچار هرزه چشم فاسدی گشته

و یا استاد کارش بهر تادیبش عمل کرده

و یا از دست ماموری کتک خورده

 

بیا درویش اینجا

اندکی نزدیک ما مردم

رها کن گوشه عزلت

که اینک وقت میدان است چون شیران اوژن

غرشی مستانه کن شاید

رود خواب از سر مردم که برخیزند

از بی حسی و رخوت

و بردارند گامی در مسیر رفع این ظلمت

که کودک سخت خواب است و

نمی داند که حقش نیست

رسمش نیست

 

کمی فریاد کن درویش....

 

محمدرضا باغبانی

۱۱ بهمن ۱۳۹۷


برچسب ها: شعر ، درویش ، کودک کار ، زخمی ، کبود ، خواب ، بابا ،

چهارشنبه 10 بهمن 1397

منتظر خسته

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

 

 

آخرین مرحله عشق همین نزدیکیست

دوسه تا کوچه ی دیگر مانده

گذر از تاریکی

و رسیدن به تمام خوبی

و گذشتن ز منیت، ز بدی

شاید این جمعه همان آخر مقصد باشد

که شروع خوبیست

اول منزل عشق

 

و دوباره شاید

شاید و لکن و ای کاش و اگر

و دوباره دوری

دوری از منزل محبوب خدا

 

من که شاید به دوتا کوچه آخر نرسم

پیری و خستگی و بیماری

ناامیدم کرده

سر به دیوار اتاقم زده ام

در سکوتی سنگین

باخودم می گویم

 

به خدا خسته شدم

نکند دیدن معشوق میسر نشود

 

 

 

محمد رضا باغبانی

۹۷/۱۱/۰۳

 


برچسب ها: انتظار ، منتظر ، خسته ، عشق ، امام زمان ، جمعه ، دیدن معشوق ،

چهارشنبه 10 بهمن 1397

دلتنگی شبانه

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :عمومی ،

 

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

چند روز دوری از خانواده بهانه ای شد برای سرودن دومین شعر نویم. امید است در نظر افتد.

 

باز امشب  دل من

 کنج تنهایی ماتم پوسید

همه جا ظلمت و تنهایی و غم

کورسویی که شود هفته به آخر

اما ....

مگر این می گذرد؟

ثانیه ساعت و

ساعت روز است...

کاش این هفته به آخر برسد

همه شب مبهم و آشوب و غم و تنهایی

در سحر جرعه خوابی و

فلق منتظر صحبت عشق

که مرا نغمه دهد:

صبحگاه است به امید خدایت برخیز

لیک هر روز طلوع خورشید

گوشه بستر تنهایی و من

خسته و بی رمق و وامانده

ناامید از نفس گرم حبیب

و دو چشمی که به سختی بشود باز

مبادا این صبح

یار در دیده نباشد و همین....

 

 

محمد رضا باغبانی

24 دی ماه 1397


برچسب ها: شعرنو ، دلتنگی شبانه ، یار ، محبوب ، فلق ،

چهارشنبه 10 بهمن 1397

شانه دوست همین نزدیکی است

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :مذهبی ،عمومی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

به سبب ماموریت اداری چند روزی دور از خانه و خانواده بودم . در شبی از این دوره در انتهای شب، دوستی گرامی  مطلب زیر را برایم تلگرام نمود. در همان حال به صورت فی البداهه اولین شعر نویم را در جواب دوستم سرودم. ان شا الله در نظر افتد.

 

سرور بسیار گرانقدر

سلام

 

بی مقدمه ؛ دلم گرفته است....!!!

میشود کمی برایم من دعاکنید؟

یا اگر خدا اجازه می دهد........

یک کمی به جای من خدا خدا خدا کنید.............................؟

دلم مثل یک نماز بین راه.......!!!

خسته و شکسته است...........!!!

می شود برای بی قراری دلم....

سفارشی به آن رفیق باوفا خداکنید....................................؟

سرورم

این روزها دلم اصلاخوش نیست

  غمگینم ، گرفته ام ، نگرانم ....

  کسی شاید نمی فهمد...............

 و کسی هم شاید نمی داند.......

 کسی شاید نمی گیرد ؛ مرا از

 دست تنهایی.................................

تو میخوانی فقط شعری و

زیر لب آهسته میگویی..............

 عجب احساس زیبایی.....

 تو هم شاید نمیدانی.

آی سهراب عزیز

خانه باشد طلبت.......................!!!

دل من سخت گرفته است............

بگو ""شانه دوست ""کجاست ..؟

 

ارادتمند همیشگی

مجیدرضا داوری

۲۳ دی ماه ۱۳٩٧

 

 

به نام خدا

شانه دوست همین نزدیکی است

شاید آن اشک سفیدت سر سجاده صبح

یا همان ناله تلخت پس هر سجده شب

و همان پول سیاهی که دهی کودک کار

همه باهم بدهد دست تورا

تابه زودی برسانی سر پر دردت را

به سر شانه دوست....

یار یادت باشد

چو رسیدی به سرشانه دوست

آهسته به نجوای حزینی گویی

مهدی فاطمه!

امروز همه منتظرانت

 تنهاند.....

 

ارادتمند همیشگی

محمد رضا باغبانی

۲۳ دی ماه 1397


برچسب ها: شعر نو ، شانه دوست ، مهدی فاطمه ، منتظران ،