تبلیغات
از ماست که بر ماست - مطالب حکایات گلستان بعدی
پنجشنبه 30 بهمن 1393

حکایت سگ خانگی

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :حکایات گلستان بعدی ،


گلستان بعدی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

 

        اندر ولایت تهران از اقلیم پارسیان عاقل مردی بود محترم بازار و میانسال با چهره ای آفتاب ندیده، کت و شلواری از قماش انگلیس بر تن، دستمالی حریر آویزان برگردن، مرکبش از تبار لکسوز که با تفاخرو تکبرش طالب التفات دیگران بودی. ایام همیشه به کامش بود تا کسبه یافتندش عوعو کنان در بازارگاه. همه را سخت حیرت آمد که این حال وی از چیست؟ چه در حیات بشری بر سرش آمده که به حیات سگی منمایل گردیده؟ اهل دلی او را به زاویه بازار رهنمون شدی و با ملاطفت بسیار سبب این تفاوت مزاجش پرسان شد.

        رجل مذکور قصه اش این گونه آغاز نمودی؛ مرا حالی بود خوش از فرط تمکن و رانت که ثروتی درخور اندوخته و در جامه ی متمولان ولایت شده و با ملاکان و صاحبان زر تارک خدا همسفره گشته و اندک اندک در سبک زندگی از ایشان تقلید نمودی و از شرع الهی و عرف ایرانی بریده و به سیاق غربیان بی فرهنگ درآمده و هر روز در تظاهر به لادینی گوی سبقت از همسگالان ربوده و سراپا فرنگی گردیده تا اولادم کبیر گشته و در عنفوان جوانی عنان خویش بر دست گرفته و هریک به راهی رفتند که خواستند.

       دخترکی دارم که از جانم بیشتر می خواستمش. در نوجوانی مرا مجبور نمودی تا سگ توله ای برایش ابتیاع کنم که اجابت نموده و آن توله را به بیت خویش اضافه. هرچه سگ در خانه بیشتر بودی دخترک بیشتر با سگ انیس. این رابطه چنان عمیق گردیدی که در سفر و حضر در کنار هم بودند. با دست خویش لقمه در دهانش نمودی و حمامش کردی و دربسترش خواباندی و هر روز هزار قلم بزکش کردی و در بغل گرفته و به قصد تفرج از خانه بیرون بردی و پاسی از شب گذشته به خانه مراجعت نمودی و هیچ نگفتی مگر شاهکار آن سگ.

       چندی پیش مرا مرضی سخت افتاد و در بستر ناتوان. از بد حادثه سگ نیز اندک بدحالی بروز کرد. دخترک مرا سخت عتاب کرده که چگونه مرض به سگ منتقل نمودم و آن بی زبان را بدحال نمودم و آن گفت که نباید. بی توجه بر من در تیمار سگ کوشیدی و هیچ وقعی به پدرش ننهادی. با خود اندیشیدم که سالها به حلال و حرام جمع نمودم تا اولادم در آسایش بوده و در پیری عصای دستم گردند و غمخوار غصه هایم لیک امروز مرا به سگی فروخته و مقام این سگ در خانه ام بسی از من بیشتر بوده لذا انسانیت خویش رها نموده به تظاهر سگان پرداخته تا همگان بدانند لقمه ی شبهه ناک به معاشرت با سگان ختم شود و جز حیات سگی و سرنوشت سگی حاصل نخواهد داشتن.


برچسب ها: سگ خانگی ، دختر ، عوعو ، لقمه ، شبهه ،

جمعه 14 تیر 1392

حکایت حجاب تعادلی

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :حکایات گلستان بعدی ،

گلستان بعدی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

حکایت حجاب تعادلی

        اندر بازار اصفهان دخترکی دیدم مکلف که حجابی بس افتضاح داشت. لچک بر سر انداخته گویی دستمالی کوچک بر تیر چراغ انداخته. نه گره زده، نه بسته و بر کوهان مویش گیر انداخته که اندک نسیمی به هوا بردش و ناچار گردد به گرفتنش با دست. از سر نهی از منکر گفتمش این چه حجاب است که نگذاشته ای و نه برداشته ای؟ گفتا: تو در باغ نیستی مگر؟1؟ دیگر حکومت تعادلی است در ایران، نه افراط و نه تفریط. دیگر نه حجاب چادر است و نه بی حجابی معیار. این است حجاب تعادلی!!!

        در چهارباغ به گشت و گذار بودم. جوانکی دیدم چاقوی ضامنی همچون تسبیح می گرداند. گفتمش به جوانیت رحم کن. مگر نمی دانی قاضی القضات فتوا همی داده که حامل سلاح سرد اعدام گردد. گفت: برادرم این فتوای دوران ماضی بودی و اینک دوران تعادل است. آری قمه و قداره حملش اعدام داشتی لکن چاقوی جیبی ضامنی زنجانی خوش دست عین تعادل است و بس.

       به امری در شهر همی گشتم از چیزی که دیدم حیران همی شدم. دیدم عده ای به دنبال تابوتی در حرکتند. با یک دست بر سینه زنند و با دست دیگر بشکن و همین را در عروس بران دیدم که همراهان عروس چنین همی کردند. گفتم چه قراریست؟ گفتند گذشت دوران افراط و تفریط که دیگر همه چیز تعادلیست حتی عروسی و عزا.

        در نیمه شعبان به دیدن چراغانی به شهر رفتم. در هر گوشه ای محفلی دیدم که جوانانی که بر طریقت عقل نبودندی به رقص و پایکوبی و عربده کشی مشغول. گفتم نکند انقلاب شده که همه چیز وارونه گشتی و علنا در میادین ولایت مذهبی اصفهان مستان به رقص و پایکوبی متظاهرند. شاهدی گفت: مگر در این اقلیم نیستی؟ عصر، عصر تعادل است و قوانین شرع دیگر همیشگی نیست. اعیاد و جشن ها و قهرمانی تیم های ملی، جز مستثنیات شرع گشته و اندرین روز رعیت آزادند به آنچه خواهند.

        شاهد را کناری کشیده و گفتم: تو را به آنچه می پرستی مرا از این تعادل آگاه ساز. گویی از اصحاب کهفم و به شهری آمده ام که سه صد سال درآن نبوده ام.

        شاهد فرمودی: اندر اقلیم ایران به انتخاب رعیت کسی به مسند ریاست حکومت یازدهم رسیدی که شعارش تعادل بودی و همی گفته که آمده همه ی افراط و تفریط ها برکند و تعادل بکارد. لکن این تعادل را معنا ننمودی به حدی که دیگر هر کس خود را در طریقت او دیدی. از اصلاح طلبان افراطی که خواسته چهار سال ماضیشان ابطال جمهوریت نظام بودی و اصولگرایانی که چشم دیدن کسی غیر از خود نداشتندی و دایره ی خودیشان در حد دید چشمشان بودی، همگی حامی تعادل شدندی و از او سهم خواستندی و به تبع آن مردم کوچه و بازار نیز به میل خود تفسیر نمودی و هرکس بر دل خود تعادلی گشتی.

        این مبهم گذاشتن شعار در این اقلیم داستانی طولانی دارد که آخرینش اصولگرا بودن یا نبودن محمودخان خادم المله و اصلاح طلب بودن محمد خان فریبا بودی که در هشت سال ماضی محمود، یک بار از زبان خودش نشنیدیم که اصولگراست حال آن که همه او را اصولگرا دانستندی و در هشت سال محمد معنای اصلاحات نفمیدیدم و کسی تفسیرش ننمودی تا حدی که از سروش تا گوگوش همگی اصلاح طلب بودندی. یکی حرف از زنده باد مخالف من و آزادی و برابری و شفاف سازی می زد و در آخر جز سرکوب و سهم خواهی و زیرآبی حاصلی نبوده و دیگری حرف از اصول می زد و آخر، پیر و مرادش از جنسی دیگر می شود  که در کنار هدیه نشنید و برگ برنده اش در روز ثبت نام انتخاباتی آکتور سینماست.

        آری درست است که در دنیای سیاست اندکی مبهم بودن نمک سیاست بودی لکن در این اقلیم سیاسیون چنان نمکیند که آخر شوریش از همه جا برون خواهد زد. حکایت این شیخ حسن خان تعادل شعار هم چنین است که لغتی بکار برده و شعارش کرده که بیم آن می رود که بنده خدا خودش هم معنای آن هنوز نفهمیده و منتظر گشته زمان معنایش کند.

       القصه هروله سیاسیون ایرانی در بین حق و باطل آفتی است که سالها به جان این ملت اوفتاده و تکلیف مردم مشخص نشده. آخر که از راستی متضرر شده که اینان هم. "خیر الامور اوسطها" تنها برای شکم است و بس، نه برای سرنوشت خلق الله و امور جاریه مردم. در جامعه ی اسلامی یا حقی یا باطل. حدوسط نداریم که اگر میانه باشی، لاجرم به باطل میل کردی و از حق گریزان گشتی. مشی تعادل همان اسلام علوی جهادی راستین بودی که در آن هر چیز در جای خود معنا دارد و بس.

        با استماع سخنان شاهد غمی مضاعف بر من مستولی شد، چرا که عمق فاجعه را نیک دانستم. فهمیدم قرار است در دورانی باشیم که معنا و هدف آرمانش مشخص نیست و هرچه اتفاق افتد، آن هدف است و هرچه قصور و کاستی باشد وعده ای بر آن داده نشده که جواب خواهد. پس بر چهار سال آتی خود پیشکی الفاتحه....


برچسب ها: تعادل ، تفریط ، افراط ، سیاست ، دولت ، یازدهم ، حسن ، محمود ، حجاب ، اصولگرا ، اصلاح طلب ، فتوا ،

دوشنبه 26 فروردین 1392

حکایت ویار

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :حکایات گلستان بعدی ،

گلستان بعدی

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

حکایت ویار

        اندر شامگاهی بهاری بر ساحل زنده رود جوانکی دیدم مغموم و محزون و سر در گریبان. بر آب چنان چشم دوخته که گویی تا آب روان است، چشمانش برآن دوان. به جانبش شتافتم، نکند سنگینی حزنش بر حلوای حیات چیره گردد و در آب غرقه. تنهاییش شکستم و با سلامی باب سخن گشودم. با سردی جواب داد لکن مایوس نگشتم و به محاوره اش کشاندم. علت استیلای غمش پرسان شدم، گفت: به مرحمت خداوندگار متعال زوجه ام حامله شد و دو صد امید در دل شیدایم جوانه زد که طفلی بیتم منور گرداند. هنوز اندک قلمبگی بر شکمش نمایان نگردیده بود که ضعیفه ویار نمود، اما چه ویاری که گویند در دیدنم شدت گیرد و متهوع شود و تاب دیدن روی این حقیر ندارد. لذا جهت مراعاتش از حضور در بیتم معذورم و ناچار در خانه ی اقوام بیتوته کنم و در بوستان ها وقت گذرانم تا دوران ویارش به سرآید و حقیر را پذیرا گردد. دعایم کن تا شفا یابد و ... .

        طاقتم سرآمد و به تنویر افکارش همت نمودم. گفتمش: از خداوندگار در حیرتم که همه ی اعمال سخت بر مرد نهادی لکن این زایمان دریغ داشتی که اگر این امر به مردان حواله شدی هرآینه دیگر نه ویاری بود و نه درد زایمانی و نه سزارین و نه افسردگی پس از زایمان و بارداری چه آسان بودی ... جوانک! این جماعت نسوان که بینی در مکر و حیله سرآمد مخلوقات خداوندگار عزوجلند و با موش مردگی چنان نمایند که دل سنگ چنگیز مغول را نرم کنند چه دل نرمین جوانکی چون تو. این ویار که می بینی ساخته نشده مگر آنکه تحقیر نمایند مرد باغیرت را ولاغیر. پس بدان قول نبی(ص) که دوزخیان را جملگی از نسوان دانسته، بی پایه نیست.

        ماضی که میوه ی فصل نوبرانه بود و تهیه آن در خارج فصل، امری شاق و شاذ بودی، این جماعت را ویار میوه در فصل غیر رایج همی بود؛ انگور و گوجه می خواستند در زمستان و انار در بهار. مرد تیره بخت با هزار مشقت مکلف به ابتیاع آن میوه بود در غیر فصلش. بوی اغذیه مطبخ همسایه که تحصیلش مستلزم گردن کج نمودن مرد خانه در مقابل همسایه به گدایی یک کاسه از غذایشان بود ویاری بود بس فراگیر. لکن فی الیوم که هر میوه ای در تمام فصول قابل ابتیاع است و هر غذایی را که زن میل نماید با یک تلیفون و با پیکی راهوار به درب بیت مهیاست، دیگر موضوعیت ندارد و اخیرا ویار این جماعت مدرن گردیده و دیدن و شنیدن دارد. ماضی که هنوز وسعت حضور میکروب در خاک مطرح نبودی خوردن خاک به عنوان ویار امری رایج بودی لکن اینک که به عمق فاجعه آگاهند هیچ یک تیررس خاک نمی روند... .

        بانو از استشمام بوی مطبخ متهوع است و بوی یخچال می آزاردش، دیدن روی شویش چنان متحولش کند که گویی عنقریب قالب تهی کند. صدای خارسو و خواهرشوهر او را از خود بیخود کند و صد البته متهوع. عیال شدیدا ویار کش لقمه دارد و رستوران. عیال از حضور در خانه محزون است و تنها ویار تفرج دارد....

        آیا اندیشیده ای که چرا هیچ گاه ویار اینان مشتمل بر رستوران و تفرج گاه ها نیست؟ چرا غذای ننه شان برایشان گواراست و برآن متهوع نمی گردند؟ و چرا هیچ گاه به افراد نسبی و سببی خاندان خود ویار ندارند و همیشه از دیدنشان سرخوش می شوند؟

        آری این ویار تنها در پی علاقه ی شدید رجال به فرزند است و این جماعت نسوان چون از آن آگاهند، در دوران بارداری از هیچ سواستفاده ای در این باب حذر نمی کنند و تا توانند در تحقیر مردان از هیچ ادا و اطواری فرو گذار نخواهند کرد.

        گفت:پس تکلیف چیست؟

        گفتم: به خانه برو و خود را بر امر بارداریش بی میل نما و علاقه ات به طفلی که در بر دارد را مستور. مطمئن باش که ویارش درمان خواهد شد که ویارش از حماقت توست.


دوشنبه 14 فروردین 1391

حکایت خادم الحسینیه

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :مذهبی ،حکایات گلستان بعدی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

گلستان بعدی

حکایت خادم الحسینیه

        اندر محله ی میدان کهنه از ولایت سپاهان حاج مصطفایی بود خادم الحسین که در تعظیم شعائر محرم و صفر بسی کوشا. هنوز خورشید عید غدیر خم غروب نکرده در تدارک محرم است و سیاه جامه از صندوق برون کرده و به نظافت و اتو مزین نموده و به گلاب ناب کاشان معطر. اصوات غنایی از مرکبش خارج کند و انواع صوت مدح و عزا وارد. ریش سه تیغه اسبقش اندک درآید تا به آخر ماه صفر نه به کمال درآید و نه از ته به درآید و لپانش همچون برس مستعمل حوض شور شود که نه سیم دارد و نه ندارد و گر با او معانقه نمایی یحتمل صورتت از زبریش ریش گردد.

        حاجی در محرم چنان حسینی شود که گویی اگر در دوران امامِ شهید در کربلا همی بود، حتما در رکاب حضرت شهید می شد و شمار شهدای کربلا هفتاد و سه بودی. لکن کسی نیست بگوید: حاجی اگر تو حسینی هستی در جنگ هشت ساله با صدامیان بعثی کجا بودی و به کدام ضرورت و تکلیف به جبهه نرفتی؟ تو که حسین زمانت را تنها گذاشتی اگر در کوفه ی آن زمان بودی بلاشک در صف خرمای یزیدیان بودی.

        حاجی به محض استماع نام حسین آب در دیدگانش همی گرداند و ناگاه پهنای صورتش چنان غرق اشک شود که گویی همینک پیکی خبر فوت ننه اش را داده است. حاجی! ننه ات به قربانت! آخر تو که به مظلومیت حسین(ع) بی طاقتی، چگونه این همه ظلم و ستم را می بینی و خموشی. حاجی! در کنارت مال رعیت خورند و دم برنیاری. کسبه ی هم چراغت احتکار و گرانفروشی کند، تو ساکتی. ارباب میز به رشوه ارتزاق کنند و تو خود اول رشوه دهنده ای برای گذران کار دیوانیت. ناموس مردم درکنارت بربایند، تو هیچ نبینی. حاجی تورا با حسین چه کار؟ حسین کوه غیرت بود و عاشق بی غیرت نخواهد. اصلا و ابدا

        حاجی را در این ایام بر دیگ روضه بینی، آخر مقسم نذریست. آستین بالا زده و دستمال بر پیشانی بسته و پیشبندی بر شکم. ملاقه به دست که گویی مقسم خیرات دنیاست و صاحب اختیار. برای اکابر قوم و صاحبان میز و دارندگان مسند، چرب تر ریزد و بر مسکینان ته مانده ی دیگ اگر مانَد. آخر فردای عاشورا با این اکابر بده بستان دارد و با بیچارگان هیچ. مسکینان در صفند که از نذری که به نام شهید کربلاست وعده ای غذا برای شکم خالیشان یا تبرکی برای بیمارشان کسب کنند، لکن ندانند که دیگ باز نشده خالیست و بازهم ندانند که اینان همیشه ته صفند و آخر هیچ...

        آن زمان که منبری در اوج است و از کشته های عاشورا پشته می سازد، حاجی از خود بیخود شده و چنان می گرید که مادر بر طفل مرده اش نگرید. لکن اینک که وهابیون صهیونیسم شیعیان بحرین و عربستان را به ستم کشند، حاجی سکوت کند و خواهان حجی دیگر از خداست که حج هر سالش از شماره نیفتد. حاجی اندیشد که هرچه بیشتر حج رود، خدای با او رودربایستی کند و فرداروز به آتش دوزخ نسپاردش. حاجی! در بحرین و حجاز شیعه کشند و تو مال شیعه به شکم وهابی صهیونیسم کنی تا با قوت شیعه کشد. حجکم مقبول... سعیکم مشکور... نعوذ بالله مگر خدا مثل من و توست که ظاهر بیند.

        هر روضه که رَوی، منبری گوید؛ حسین شهید فرمودند: من قیام نکردم مگر به امر به معروف و نهی از منکر. حال به حاجی بگو برای خدا یک نفر را نهی منکر کن یا خود منکر نکن. سریع گوید شرایطش مهیا نیست. آخر مگر شرایط برای امام حسین(ع) مهیا بود؟ خون خود و عزیزانش برای اصلاح امت جدش داد تا ادای تکلیف کند و تو هنوز مترصد مهیا شدن اوضاعی. امر به معروف و نهی از منکر پیشکشت، آمران معروف و ناهیان از منکر را به تلخی زبانت با انگ تندرو و عقده ای و وامانده و افراطی و غیره نران.

        منبری از علی اکبر گوید و امام حسین(ع) که چه زیبا به مسلخ شهادت فرستادش و حاجی های های گریه کند. به حاجی بگو علی اکبر حسین(ع) را دیدی و عظمت رفتار پدر با پسر را. حال بگو علی اکبرت سربازی رفته یا به مدد پول، خریده ای برایش یا به مدد پارتی، معافی پزشکی دارد و یا نه چون حاجی سرشناس است، فقط هفته ای یکبار در لشگرگاه حاضری زده و کارت پایات خدمت دارد؟

        حکایت علی اصغر حسین(ع) را هر که بشنود، جگرش شرحه شرحه  گردد، چه رسد به حاجی که این کاره است. آنجا که علی اصغر بر دست امام غریب شهید گردد، دیگر آخر غصه است. حاجی! امام حسین(ع) علی اصغر شش ماهه داد تا نهضت بماند، لکن با احتکار و گرانی کالا و سوءاستفاده تو و امثال تو از رانت و روابطت چند نوزاد شیعه در فقر و محرومیت مردند و کسی نفهمید. مشکلی نیست... مرگ فقرا بی صداست... نوزادان فرزندان و نوادگان تو از قِبَلِ ثروت شبهه ناکت راحت بخورند و بخوابند... انشاالله دعایت همی کنند...

        مداح با شور از ابالفضل گوید که چگونه برای سیراب کردن فرزندان شیعه دستان و چشم و سر داد و حاجی با تمام وجود گریه کند. حال بگو حاجی کجایت در سیر کردن شکم یتیمان شیعه و فقیران هم ولایتی، خش برداشته؟ کدام انبارت انفاق نمودی تا شکم خلق الله خالی نماند؟ حاجی کجا رگ غیرتت جنبید و حق مظلومی از ظالمی ستاندی و کجا از رانتت به بیچارگان مدد رساندی؟

        حاجی! تو خادم الحسینی؟ هیچ می دانی خادم الحسین کیست؟ خادم الحسین آن پدریست که با کارگری و رزق حلال شکم اهل و عیالش سیرکند. خادم الحسین آن بازاریست که گران نفروشد و احتکار نکند و به ضعفا نسیه دهد. خادم الحسین آن کارمندیست که نه رشوه گیرد و نه هبه و نه عیدی، به کم قانع است و میز و امضاش، آخرتش نستاند. خادم الحسین آن  بسیجیست که خونش بر آسفالت خیابانهای فتنه ی هشتادوهشت خشکید. خادم الحسین آن روحانیست که در دفاع از ناموس مردم چشمش به دشنه ی بی ناموسان داد. خادم الحسین آن آمر به معروف است که هم از خودی زخم خورد و هم از غیر خودی. خادم الحسین آن امام غریب بسیجیان است که بسیجیانش هم نیک نشناختندش.

        حاجی! تو خادم الحسینی؟ تو خادم الحسینیه ای.... حسینیه ای که اگر حسینیه باشد تنها به عزت نام صاحبش ارج دارد والسلام. حاجی لباس سیاه برون آر و لحظه ای بیندیش. اگر لحظه ای به اربابت اقتدا کردی و حسین وار به دل مصائب رفتی و حکمی از احکام خدا را زنده کردی و حقی مظلومی از ظالم ستاندی و دل بیچاره ای نشکاندی و امام زمانت و نایبش را شناختی؛ آنگاه تو خادم الحسینی و حالا نه....


چهارشنبه 16 آذر 1390

حکایت نساء مصنوعی

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،حکایات گلستان بعدی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

گلستان بعدی

حکایت  نساء مصنوعی

        هفته ی ماضی با حیات مجدد زنده رود -بعد مدت مدیدی خشکی- به جهت تفرج به ساحل رود روان شدم. در حین گشت و گذار و کسب انبساط خاطر از طراوت مزید شهر سپاهان به تفکر مشغول که این زاینده رود؛ زنده رودی است که در گذرتاریخ مایع انبساط روحی و تلطیف ذهنی هر ایرانی و مسافر و مهاجر و مهاجمی شد و هر خصمی پس از آرام گرفتن در کنار آن جامه رزمی ز تن درآورد و مطیع سبک و سیاق ایرانی شد و حمله ی مغول نخشکاندش و تیمور لنگ نبستش وظلم اشرف افغان از طراوتش نزدود و قرن ها خست آب و هوا و از سخاوت رود نکاست، چگونه در دولت اصلاحات به بذل بی حد و حصرش به ولایات یزد و کرمان، خشکید و دولت اصولگرا هم در مماتش سخت کوش تر از سلف اصلاح گرش گردید؟

        غمی سنگین بررخم نشست و همه ی آن طراوت حیات مجدد زاینده رود از دلم برفت. به ناگاه غمین تر از خود رجلی دیدم نشسته بر لب آب، زانو به بغل گرفته و گذر آب همی نگریست. چهره ای داشت بس گرفته و ژولیده، با ریش و مویی بلند که گویی با شانه قهراست و آبگینه به تبعید فرستاده. از تودرتو بودن سر و ریشش همان بس که به لانه کلاغ می ماند و بر درختی متحرک. نیک مداقّه کردم، آشنایش یافتم. رفیقی از دوران مکتبخانه که پس از فراغت از تحصیلِ علم و ادب به بازار روان شد و زر و سیمی دوچندان جمع نمود. من هماره اورا رجلی موفق و شاد می دانستم که کاستی نداشت. لذا کاشف به عمل آمدم و به نزدش روان گشتم، در جوارش نشستم و سلامی و آشنایی دادم. شناخت و حال و احوالی کرد. پس از فراغت از احوال پرسی رایج از علت این شمایل جدیدش جویا گشتم. گویی منتظر بود تا سفره دل برای گوشی شنوا بگستراند.

        سراپا گوش گشتم و او فرمود: پس از فراغت از مکتبخانه و ازدواج با آنکه دوستش داشتم  و کسب و کار در بازار، به یُمن فروهشتن شرع و نِسیان انسانیت و تورم جاودانه ی بازار، به زر وسیمی مضاعف دست یافتم و خانه ای اعیانی و مرکبی رهوار و حجره ای بزرگ و بنام. آن قدر کنز کردم که زیادت آن به دست اهل و عیال افتاد و در ابتیاع هرچیز از خوردنی و پوشیدنی و زینتی، ره افراط پیمودند و من بیچاره هنوز در بازار مشغول، تازه به تجارت خارجه افتاده و دیر دیر در خانه حاضر.

        پس از چندی که عیال از خرید فارغ شد و با همسگالان مایه دار مرافقت کرد، به فکر تغییر در ظاهر اوفتاد. ابتدا از دندان آغاز نمود که دندان هایم ناصواب است و به هم ریخته و باید ردیف گردد. هرچه گفتم والله که ما تورا با همین دندان ها به همسری گزیدیم قبول ننمود و کار خود کرد. با زجری عظیم وخرجی سهمگین و حمل سیم در دهان و حضور مکرر در مطب طبیب دندان، دندانهایش قطار نمود. من بیچاره بین، روی آن نداشتم بگویم که شاید دندان زیبا لبخند را زیباتر کند اما تویی که غیر از نعره بر سرمن نکشی برق یک دندانت برای قبض روحم کافیست.

        تا چندی پیش مدت ها در مقابل آبگینه می ایستاد و همچون اساتید زبردست مرمت آثار و ابنیه ی باستانی، چین و چروک پوستش را با کاردکی مملوّ از آخرین کرمهای ماهواره ای گران قیمت می پوشاند. لکن دیگر این همه زمان، جوابگوی عیال نبوده و به راهکارهای تازه از سوی نسوان دیگر رهنمون شد. چندی در پی کشیدن پوستش بود آنچنان که پوست پیشانیش تا زیرگلویش کشاندند و بالعکس. پس از آن که سالها به مطب اطبای متعدد کسرِوزن رفت و افاقه نکرد به ساکشن و لیفتینگ روی آورد و در زیر تیغ سلاخان -ببخشید جراحان- چندین من از پی و چربی موجود در اشکم و نشیمن گاه و غیره را به دور ریخت و دورکمر عیال مربوطه از ده وجب به پنج وجب رسید و تازه همه البسه سرکارعلّیه بی استفاده شده و مجدد بازارگردی و ابتیاع البسه آغازگشت.

        بعد آن عیال هرروز صبح تا شام مقابل آبگینه نشسته و رخش مشاهده کرده و بر هر جزئی از چهره اش عیبی پیدا می نمود و بیچاره من که تنها هنرم امضای کاغذِرضایت به اطباء، جهت سلاخی زوجه بود. روزی از بزرگی دماغش نالید و به تیغ جراحی کوچکش نمود. روزدگر نوک دماغش سربالانمود، آن چنان که تا تهش برهمگان مکشوف شد. اندکی بعد گونه کاشت تا جذابتر گردد، لبش را بگویم که از صدقه سر پروتز چنان ورقلمبیده که گویی از قبیله ی زنگبار آمده. القصه پس ازمدتی همه ی اجزای چهره و بدن تغییر یافته به گونه ای که دیگر باز نشناختمش. آن عیالی که به زوجیتم درآمد و با تمام وجود دوستش داشتم اینک به ضعیفه ای مصنوعی تبدیل شده که هیچ جاذبه ای برایم نداشت و یادآور هزینه ای گزاف.

         دردناک تر آنکه هرچه با این تغییرات زشت تر می شوند بیشتر مورد تایید سایر جماعت نسوان قرار می گیرند و تشویق می گردند و نمی داند این جماعت نسوان نه از سر خیرخواهی که از حسادت ذاتی، میل به زشت گشتن سایر همجنسان دارند و نه بیشتر. پس چون خود تباه شوند به رایگان دیگران را به تباهی رهنمون شوند. من درعجبم که این جماعت نامیرا تاریخ ولادتشان بر سِجِلّی نمی بینند! آنرا چگونه دستکاری خواهند کرد؟

        ای دریغ از گذشته که نسوان با اندک سرخاب و سرمه ای ارزان، هزار دل از شویشان می بردند و اینان با هزار خرج گران، زهره ی شوهر برند. نسوان ماضی تمام توانشان این بود که با پخت و پزی عالی و بافت قالی و دوخت البسه و تربیت اطفال نیکو از شویشان دلبری کنند و این جماعت نسوان جدید تمام وقتشان صرف گریم چهره و امتحان البسه و بازارگردی و خرج تراشی و حضور در مکاتب جدید مدیتیشن و یوگا و میهمانی های آنچنانی که بنا به ریشه ی خانواده که اگر مذهبی بوده باشند سفره ی ابوالفضل(ع) و حسن(ع) است که در ذاتشان پارتیند با نام اسلامی و اگر از مذهب دور باشند میهمانی دوره ای و فال قهوه و بالماسکه و مد البسه و اکس پارتی و هزار قر و اطوار جدید و حرام دیگر. این جماعت پس از فراغت از این امورمهم، در پی یادگیری انواع اغذیه ی سریع الطبخ مضرِّچون همبرو پیتزا و اسنک و رصد مطبخ ها و سفره خانه اند از گردان و کوهستانی و باغی و چینی و ترکی و فرنگی ... . اینان نمی دانند این همه زر و سیم که خرج باطل کردند چند بیمارمستحق مسکین را از مرگ می رهانید. چند دختر مانده در خانه پدری به دلیل کسری جهاز را به خانه ی بخت می فرستاد و چند جوان بی پول و پَلِه را به کار و باری می رساند.

        این نسوان دیگر برای شوهرانشان زوجه نمی شوند و این قدر به مدد جراحان و مُدیستان تغییر می کنند که برای شوهرانشان ناشناس همی گردند. آنان نمی دانند که هرچه افراط کنند متعاقبا با تفریط شوهر مواجه خواهند شد و آن وقت است که به قول اینان زیر سر رجال بلند می شود. آخر او کسی را که دوست داشته به زوجیت برگزیده و تو دیگر آن زوجه ی محبوبش نیستی! تو موجودی شده ای مصنوعی فاقد احساس انسانی که هر قسمت از بدنت تعویضی است و آن نیستی که او را به آرامش رسانی که با ادا و اطوار جدیدت به مخلّ آسایشش، مبدل شده ای. پس عنقریب آسایشش را در جای دیگر دنبال همی خواهد نمود.

        القصه چندی گذشت و الطاف سرکار علّیه شامل حالم گشت. تحت توجهات ایشان دهها عیب در من نمودار شد؛ اول عیبی که یافتند طاسی سرم بود. تحت توجهات و سفارش ایشان در گام اول به کاشت مو بر سرکچلم راضی شدم و با دردی سهمگین -که خدا بر ایل و طایفه اش فرو ریزد- زلفی گران کاشتم و در قدم بعد چهره ی مردانه ام، اخمو انگاشت و با اصرار ایشان، تیغ جراحان گره از ابروانم زدود و چندی بعد فرمودند: دماغت بزرگ است و دهانت گشاد و قدت کوتاه واشکمت بزرگ و پایت بودار و ... روزی در آبگینه به چهره ام همی نگریستم و خود را با آن چهره ای که عیال مربوطه می خواست از من بسازد تصور همی کردم. آه از نهادم برخواست که ای به ظاهر مرد اگر چندی در پی او بع بع کنی، زیرابرویت را که برمی دارند هیچ به ماتیک و سرمه وسرخاب هم خواهی رسید. گویی جهان بر سرم ویران گشت. از آبگینه بریدم و توبه نمودم که دیگر در آبگینه چهره ی خود نبینم که مبادا از وسوسه های این شیاطین زمینی آن یک جو مانده از چهره ی مردانه را نیز به باد تغییر دهم که از مردانگیم تنها سر و ریشی باقی بود. از خانه بریدم و هرچه داشتم برایشان گذاشتم تا در نبود من به تاراج برند و من ره خرجش نبینم. درویشی پیشه کردم و از آن خشنود.

       هان ای برادر ببین چگونه این جماعت به مرور حتی مردانگی ما را خواهند گرفت که خودت از نگاه در آبگینه شرم کنی. پس بدان که آنگاه که اول تغییر را قبول کردی تا به آخر گوسپند وار روان خواهی شد و تا ته می روی و اگر چون من در میانه بفهمی راهی جز انزوا و زاویه نشینی نخواهی یافت. پس مرا آیینه عبرت قرار ده و دیگران را رهنمون باش و از اطاعت نساء و اجازت به تغییرش بپرهیز که نکبت تغییرش دامانت را خواهد گرفت.

       من با استماع این سرگذشت اندوهناک به تفکر همی فرو رفتم و مصمم که ره او نروم و اگر توانستم و عیال از بیتم بُرون نکرد، به سنت پیشینیان رجعت کنم تا خود و اهل بیتم از این همه آسیب در امان بمانییم.


شنبه 28 آبان 1390

حکایت نسوان در بازار

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،حکایات گلستان بعدی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

گلستان بعدی

حکایت نسوان در بازار

        اندر ولایت سپاهان در اقلیم پارسیان، به جهت تفرج از شهر به در شدم. حکیمی دیدم، از دنیا بریده و کنج عزلت گزیده و به قرص نان و کوزه ی آبی و نگاهبانی مزرعه ای در خارج از حصار شهر مشغول. اندر احوالاتش مداقّه کردم، شغلش را در قواره اش نیافتم، که او انسانی به مراتب دانا و توانمند بود و باهوش، نگاهی نافذ که گویی سِرّ وجودت عریان همی دید.

        مشتاق شدم تا راز این تضاد بدانم و شهوت فضولی ارضا نمایم. او را در کنج مزرعه تنها یافتم، باب صحبت گشودم و او هر پرسش را با پاسخی موجز جواب همی گفت، تا صحبت بر نساء افتاد. چشمانش پر آب شده و روی گرداند و آهی از ته دل کشید که گویی باری بس گران بر سینه دارد. دلیل این آه جگرسوزش پرسان شدم.

         ایشان بفرمود: چندیست زاویه گرفتم و از خلق بریدم و خلوت بر جماعت گزیدم و زین باب با کسی سخن نگفتم. حال که ما را رفاقتی شد و موافقتی، ما وقع برایت گویم که بدانی چه بر من گذشت و چه شد.  سالها درخدمت دیوانی مشغول و به سبب سلامت نفس و کار مضاعف، مقبول امیران بودم و محبوب ارباب رجوع. بعد چندی که مایحتاج اولیه زندگی چون مسکن و مرکب  مهیا شد و اندک پس اندازی، مشکل رخ نمود و پای عیال به بازار گاه واشد.

        هر مغرب که به خانه می شدم، عیال را می دیدم آماده و مجهز جهت عزیمت به بازار، نه به تنهایی که مرا نیز به همراهی همی خواست. خسته و کوفته و نالان به دنبالش همی روان بودم، روزی به نیت خرید متاعی و بعضا با هیچ نیتی. به محض فرود از مرکب و ورود به بازار، عیال با چشمانی خمار از  میل به خرید متاع -که تنها کالا بیند و بس- و با گوشهایی سنگین -که گویی هیچ ندایی غیر از بازارگرمی کاسبان نمی شنود- به گرد بازار همی چرخد. اگر بازار چند اشکوبی بود که چرخان و پران از این حجره به آن حجره و از این اشکوب به آن اشکوب. بیچاره من که خسته از تلاشی سخت جهت کسب روزی حلال به نیت استراحت و کسب آرامشی به بیتم آمده بودم تازه به بازار گردی می شدم و بیچاره تر از من، فرزندانم که آنان نیز اسیری بودند سرگردان، بدبخت تر ازمن.

        در عجبم از قدرت خدا که این جماعت نسوان در برابر سوسکی بی طاقتند و در بازارگردی گویی قهرمان آوردگاه ماراتن المپیک. هرچه بیشتر می گردند، قبراق تر می گردند گویی ماده ی مخدره یا زورافزا به رگ زده اند. نه خستگی دارند و نه قرقری، می روند و همی روند. گردند و امتعه را زیر  و رو کنند. جالب آنجاست که پس از ساعتها گشتن به همان دکان اولی بازگردند و همان کالای اولی ابتیاع کنند که من سبب این چرخش ندانستم که اگر همان را خواهند پس چرا این قدر می گردند.

        خرید نسوان نه از برای احتیاج است که مایحتاج از گوشت و مرغ وبرنج و نان و میوه... را هماره رجال طبق طومار روزانه ابتیاع همی کنند. جالب آن است که آنچه می خرند و مدتها در پِیَشْ روانند را اندک زمانی بعد به انباری سپرده و به خرید دیگر از آن نوع روند. انباری بیتشان چون دکان سمساری مملوّ از البسه وکالاهایی که هنوز می توان سالها از آن استفاده نمود.           

        خرید آنان نه از سر احتیاج که از چشم و همچشمی و تبلیغات رسانه های دیداری و شنیداری و خواندنیست که این فنآوری بلای جان ما رجال شده است. هرچه با هزار زحمت و بدبختی از روزی حلال و غیر به دست آریم با اخمی و کرشمه ای به شکم کسبه ی بازار ریزیم. مساله صرف زر و سیم بی زبان نیست مشکل آن است که در این عمل خبیث نسوان، زوجشان را به همراهی محکوم می کنند که دردیست جانکاه، بدانی اشتباه است و بدانی کلاه بر سرت می گذارند و دم نزنی. تازه هر بار موظف باشی به مانند رمه ای که شبدر تازه دیده، از خرید مزخرف سرکارعلیّه به هیجان آیی و شوق زایدالوصفت را ابراز کنی آن هم از سر ناچاری که اگر ابراز ناراحتی کنی به هزارانگ خست و بی کلاسی همی راندت. اگر این همه زر و سیم که خرج ابتیاع بنجلات می گردد، صرف مسکینان گردد نه فقیری ماند و نه مسکینی. اما صدافسوس که در بند نسوان شدن همین است که دیگر غیرخود نخواهی دیدن و به جای رضایت الهی به دنبال تایید نظر دیگر مدپرستان خواهی شدن و تمامی ندارد.

        زمان و داد از زمان که چون برق می گذرد کَس را یارای نگاه داشتنش نباشد. آن هنگام که چون برده ای زنیبل خرید در دست به دنبال همسر دوانی وقت چون زر ناب را به مفت دهی و نفهمی. تو دانی که چه از دست داده ای و مغموم لکن آنکه افسارت به دستش است شادان از آن است که به به چه خریدی انجام داده و چه نیک از وقتش در گردش بازار استفاده نموده. آن زمان که می توانی در مطالعت و تحقیق و ابداع و صله رحم و استراحت و عبادت گذرانی به پوچ گذرانی و جرات واگویه هم نداری.

        بدتر از همه روحیه نسوان در بازار است که چون همجنس خود بینند خواهند که همرنگ آنان گردند و به مرور چادرها حذف شده و لچک به عقب رفته و  روپوششان کوتاه و تنگ شده و بعد چندی به لطف مرافقت با همنوعان عمدتا بی فکر، به فکر ساکشن اشکم و نشیمن گاه و کم کردن بار دماغ و تحدب گونه و تورم لب و لوچه و کاشتن ابروو تنگ کردن دهان همی افتند و بیچاره رجال که فکر همی کنند رجلند که بدبخت تر از آنان برزمین کَس نباشد.

        القصه مدتی وضع بدین منوال گذشت تا بعد قریب سه دهه به شرف بازنشستگی از خدمت دیوانی نایل گشتم  زوجه با شوق زایدالوصفی گفت: حال که خانه نشین شدی صبحگاهان نیز می توان به بازار همی رفت. این سخن همچون پتکی بر ملاجم فرود آمد که گویی این جماعت غیر ازخرید و حواشی آن هیچ نمی فهمند و نمی دانند که بعد بازنشستگی دیگر نه پاداشی هست و نه اضافه کاری و نه زر وسیم مفتی که به مفت چنگ کسبه ی محترم بازار همی رود و رستاخیز نزدیکتر. لذا قید نزدیکان زدم و قصد غربت کردم و گوشه ای دنج یافتم و پناهنده شدم و از خدای خود بابت سه دهه گناه ناخواسته طلب آمرزش نمودم که  مرا سی سال سرگردانی شبانه در بازار بس باشد طاقت بازارگردی شبانه روزی ندارم.

        از شنیدن این قصه متحیر شدم که عجب شباهتی دارد قصه رجال ایرانی باهم. البته با اندکی تغییر...

 


چهارشنبه 25 آبان 1390

حکایت نسوان و بازار

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،حکایات گلستان بعدی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

گلستان بعدی

حکایت نسوان و بازار

       شامگاهان اندر درس تفسیر قرآن محضراستادی همام از اکابر حوزه و دانشگاه سخن در باب بازار همی رفت و نکوهیده بودنش. استاد فرمودندی که خاتم المرسلین محمّد مصطفی(ص) می فرمایند: «مبغوض ترین مکان های شهرها نزد خداوند، بازارهای آن است» و بنا بر روایتی  امیرالمؤمنین علی(ع) می فرمایند : «شیطان همیشه اول فردی است که به بازار وارد می شود و آخرین کسی است که از آن خارج می شود». آری بازار منفورترین امکنه در اسلام است که محضر شیطان است و معصوم از نقل این حدیث بیشتر به وجود غش و تقلب و قسم جلاله ی دروغ و بی انصافی اشارت دارد لیک برداشت دیگر نیز توان کرد.

        با استماع  این دو سخن منقلب گشتم و متفکر که چرا تا به حال این دو نشنیده بودم تا علت آلام  جماعت رجل مظلوم این دیار بدانم تا بلکه دردرمانش کوشا گردم. بی دلیل نیست که رجال از بازار گریزانند و نسوان دایم البازار. رجلی ندیم از بازار برون آید مگرچهره اش از غضب و خشم و اندوه به سرخی گراییده و نسائی ندیدم اندر خروجی بازار جزشادان و سرخوش و مغرور و با نگاه اسکندران عالم.

        این تفاوت علت العلل همه ی مشکلات زوجین است.  حاجی که خود سرآمد دهر است در سخن وری و سخت کوشی و استقامت، عشر راه رفته در بازارگاه، کله پا شده و مجال رفتن ندارد با چشمانی از حدقه درآمده از گرانی امتعه ی بنجل به دنبال مفر گردد. لیک زن حاجی هر قدمش محکمتر از قدم پیشین است و با چشمانی به غایت خمار به دیدن متاع بازار مشغول. نه خدا بیند  نه خلق خدا، نه فلاکت زوج بیند و نه وخامت حال فرزند. در بازار بگردد و بنجل بارکند و زر و سیم بی مقدار زوج کرور کرور به مفت چنگ بازاری دهد تا دم کلفت کند و بیشتر گوش بُرَد. هی خَرَد و هی بَرَد. اندک مستعمل نگشته به انباری سپُرَد و برای خرید دیگری مجدد به بازار رود. بازاررفتن نفریح جماعت نسوان است که با کمال پررویی آن را ابراز کنند. حاجی به مکه روی رمی جمرات کنی؟ جمرات در بیت شماست.

         تا امروز که این حدیث نمی دانستم همیشه متفکر بودم که این علاقه ز چه باب است لیک این علت مکشوف شد. چرا که شیطان در بازار است نه از برای آنکه نسوان به شاگردی استاد روند که شیطان برای درس آموزی در بازارگاه است که از این نسوان درس  بدخویی و خودخواهی گیرد. چرا که نسوان در بازار، وقت چون زر ناب را ساعتها حرام کنند و خم بر ابرو نیاورند و هیچ پشیمان نشوند و آن زمان را از زمان های مفید حیات خویش دانند. زر و سیمی که زوج شوربخت با هزار زحمت در آورده و با آن می توان مشکلی از هزاران مشکل مسکینان حل کرد به راحتی به عوض متاعی بنجل و تکراری دهند و مشعوف گردند، که شادی از گناه، خود گناهیست اکبر. به ناگاه یاد حدیث حضرت محمد(ص) افتادم که فرموده اند:

                          برجهنم گذر کردم و اکثر اهل آن را زنان دیدم.


شنبه 16 مهر 1390

حکایت حج حرام زن ایرانی

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :حکایات گلستان بعدی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

حکایت حج حرام زن ایرانی

        اندر اقلیم سپاهان جوانکی بود سخت مدعی، از علوم عقلی و نقلی به فراخور حال اندکی کسب کرده واز هر علمی جمله ای آموخته وبه جهت گستردگی علوم و وقت کمش جهت کسب تمام علوم و رفع اشکالات، در بیان نظراتش به شدت بی کله. نه از بیان آرائش بیم داشته و نه در اصلاح آن درنگ کرده. پس از فتوایش در حرمت حج عمره ی آل سعود وهابی، دیدمش غمگین و با فکّی به غایت کش آمده در کنجی نشسته، حسرت بی اعتباری فتاوایش همی خورد. به جهت مرافقت دلیل حالش پرسان شدم.

        با حالی زار گفت: بر اقبال خود سخت غمینم که چرا از بدِحادثه ونبودِ امکانات نه دکتر گشتم و نه آیت الله. که دکتر هرچه گوید نظریه است و آیت الله هرچه گوید اجتهاد. لکن هرچه این حقیر گوید دری وری خوانند. چنانکه روز ماضی زیدی بر من وارد شد و فی الفور فرمود: فلانی دری وری تازه چه نگاشته ای تا قرائت کنیم و قاه قاه بخندیم؟!؟ از بخت بد خود بیزارم واز مخاطب هم، که فرموده ی امام عدالت را وجهی ننهد آن زمان که فرمودند: «ببین چه می گوید، نه که می گوید».

        گفتمش آن امام عدل و داد دردش با چاه همی گفت و حرفش در زمانش خریدار نداشت. تو که جای خود داری و اگر از این جماعت دائم المشغول، خلقی یافت شده که فتوایت را خوانده و خندیده، باید کلاهت را به سان ماهواره ی امید پرتاب کنی به فضا. حال اگر سخنی بر دلت فزونی همی کند بگوی تا سبک شوی که اینک بی مستمع نیستی.

        جوانک گفت: پس از فتوای حرمت حج عمره و عدم التفات بدان، درعلت اقبال شدید جماعت ایرانی به این مستحب الهی و یا واجب موکدش تفکر همی کردم. این مستحب چنان همه گیر شده که حتی با قرض و وام ربوی به این منسک رفته، نه یکبار که تا آنجا که صندلی خالی بر طیاره سعودی باشد و تختی راحت در مضیف مکه. اصرار این جماعت به حج امریست غریب، تا آنجا که یاد دارم، غیر از صلاة و روزه و حج، واجباتی دیگری مثل خمس، زکات، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، تولیٰ و تبریٰ بر عهده مسلمین است که هریک همسنگ دیگریست و هیچ یک بر دیگری اولیٰ نیست و در رستاخیزروز از همه با هم سوال گردد. نه چون یکی به جای آری دیگری از تو ساقط گردد، تعادل اهم توصیه به شیعه ی اثنی عشریست. این جماعت متدین که بر مستحب عمره این گونه اصرار دارند دیگر واجباتشان را چگونه اند؟ همه را نیک به جای آورده اند؟ یا نه! اقامه ی مستحب بر اقامه ی واجب موکد، اولاست؟ اینان همه مدعی اسلام ناب محمدیند و شیعه ی سینه چاک دوازده امام برحق. نمی دانم من مسلمان نیستم یا امریست که از فهم من فزونتر! راستی اگر این مسلمانان غیور ایرانی بر همه ی واجباتشان اصرار داشتند چه گلستانی می شد ایران. کارشان را درست انجام دهند و وجدان کاری داشته باشند همه ی این واجبات پیشکش.

        اندکی با خود تفکر همی کردم، علت رونق این سفر چیست؟ هر سفر دیگری که بود تا به حال بساطش برچیده بود. این رجال را زنانیست که اگر از قصد آنان برای قم و جمکران و مشهدالرضا باخبر گردند طومارشان درهم پیچند و حیات چنان برآنان تنگ کنند که بر ممات خود مشتاق تر گردند. این یگانه سفریست که جماعت نسوان با فراغ بال رجالشان را رهسپار می کنند. چون نیک می دانند که در حرم امن الهی اینان جرأت هیچ خبط و خطایی ندارند. چه سفری از این نیکوتر؟ پس این یگانه سفریست که بدون عیال صفا ندارد! پس چون این واجب مورد تأیید نساء است در صورت اجرا یک سفرتفریحی هم حساب آید که این گونه رونق دارد. پس جهت برچیدن این سفر به جهت همراهی با مردم مظلوم بحرین، گام نخست بایستی از حضور زنان در این سفر ممانعت نمود که اگر پای اینان از حج عمره برچیده شود، نیمی از مسیرمان را پیموده ایم. پس باید اثبات کنیم با ادله ی متقن که حج بر زن ایرانی حرامست و آنکه آنان را بدین سفر آرد مرتکب فعل حرام شده!

        گفتمش: بر این فتوای خود ادله ی شرعی وعقلی، آیه و روایتی داری تا مضحکه ی خاص و عام نشوی؟

        گفت: آری اینک چند از آنچه خواستی آورم تا دیگر شبهه ای بر صحت این فتوا نباشد. انشاالله

        همانگونه که مستحضرید درآیه ی سوم سوره ی نساء خداوند عزوجل بحث مجوز چهار همسر برای یک مرد را به وضوح بیان می کند و البته به شرط رعایت عدالت بین آنان. تعدد زوجات در ایران مطابق قانون منوط به اجازت زوجه و یا حکم محکمه ی عادل شده که بدین صورت امر تعدد زوجات در جامعه ی ما به صورت واقعه ای غریب در آمده به ویژه در میان اهل تشیع. اگر در گذشته تک زنی عجیب بوده امروز چند زنی امریست نادر و جگر شیر خواهد و حیله ی عمروعاص و قوت رستم و ثروت قارون و حامیان و وکلایی قُدَرقدرت و به غلظتی بس تهوع آور تمامی دستگاه ها وبلندگوها آن را کوبیده و بر تک زنی تاکید می کنند. البته آنها که اهل سیاستند نیک می دانند که این تاکید حکومتیان نه از دغدغه ی حفظ دین نبوی یا ثبات بنیان خانواده ی شیعی، که تنها بر نیاز آنان به رأی رایگان زنان در موسم انتخابات دلالت دارد و لاغیر... .

        دراین وجیزه قصدی برای بیان لزوم تعدد زوجات در جامعه ی امروزی ایران ندارم که اگر بخواهم دلایل وجوب آن و شهود موفقیت آن را در صورت اجرا بیاورم خود به اندازه ی کافی سندیست متقن. ازقبیل: نص صریح قرآن، احادیث متواتر معصومین و مشایخ اسلام، افزایش وحشتناک آمار طلاق در جامعه ی آرمانی تک زنی ایرانی، وجود قریب دومیلیون زن بیوه 25 تا 45 ساله در جامعه ی هفتاد وپنج میلیونی امروز ایرانی، بالا رفتن سن ازدواج دختران وترشیده شدنشان درحد افتضاح و کاهش سن ازدواج پسران در حد ابتذال، فزونی کار نساء در حد انفجار، فزونی بیکاری رجال جوان در حد انفعال، فزونی روزافزون مسألت نساء خیابانی در حد انحطاط، جنبیدن سر و گوش رجال متأهل مخصوصا پس از دو تا شدن تنبانشان درحد ارتعاش، جشن سه زنه ها در اردن، هبه ی دلاری ازدواج مجدد رجال درکویت و... .

قال امام علی(ع):

        «غیرت زن بر (مرد) کفر است و غیرت مرد بر (زن‌) ایمان است‌».1

        به عبارت واضح‌تر همی‌توان گفتن چون برای یک مرد، داشتن همسران متعدد مشروع است لذا اگر زن در مقابل تمایل مردش به همسر دوم غیرت نشان دهد، در واقع حکم تشریعی و حرف خدا را نپذیرفته و این نوعی کفر خواهد بودن. اما مرد وظیفه دارد نسبت به ناموس خود حساسیت نشان دهد درحد کمال تا کسی به او حتی نگاه ریبه نکند و میلی به او پیدا نکند که اگر این قبیل کارها از ریشه کنترل نگردد و حساسیت نشان داده نشود ممکن است سر از ارتباط یک زن با بیش از یک مرد درآورد لذا غیرت مرد -یعنی حساسیت در حفظ ناموس‌- عین ایمان و باور شرع مقدس اسلام است.

قال امام باقر(ع):
        «غیرت زنان حسد است و حسد ریشه كفر است. زنان وقتی غیرت می ورزند خشمگین می شوند و وقتی خشمگین شدند كفران می ورزند مگر زنان مسلمه!»2

قال امام صادق(ع):
        «خدای بلند مرتبه غیرت را در وجود زنان قرار نداد و تنها زنان ناشایست غیرت می ورزند ولی زنان مومنه[حقیقی] نه! همانا خداوند غیرت را تنها در مردان قرار داد از اینرو برای مرد چهار زن راحلال فرمود ولی برای زن جزشوهرش را حلال نكرد پس زنی كه علاوه بر شوهرش مرد دیگری را اراده كند، نزد خداوند زناكار است.»3

قال پیامبرمکرم اسلام(ص):‌‌‌

        «بر جهنم گذر کردم واکثر اهل آن را زنان دیدم»4

و خداوند متعال در قرآن می فرمایند:

        «إنّما المشركون نَجَس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا»5

        در روایات نیز آمده كه ورود مشركان در سرزمین حرم ممنوع بوده، برمسلمانان واجب است آن مكان را تنزیه كرده، آنان را طرد كنند. 6

 

مَخلَص کلام:

        زنی که اجازت ندهد شویش ازدواج مجدد کند و براین امر تعصب داشته باشد؛ کافراست.

        ورود کافران و مشرکان به حرم مکه مکرمه ممنوع است.

        پس رفتن نساء ایرانی فاقد هوو به مکه مکرمه حرام است و اگر رفتند حجشان باطل و آنکه آنها را ببرد فعل حرام انجام داده است.

         گفتمش: نیک دلیل آوردی و قانعم کردی. لیک آنان که باید قانع شوند نخواهد شدن و اگر توانند از دین مبین اسلام خارج شوند این حکم را برنخواهند تافت.

        گفت: من ادله ای که بر اثبات فتوایم داشتم آوردم، آنان که حقیقت را بر نمی تابند به خود جفا کنند و لا غیر. ما موظف به تکلیفیم و نه مسوول نتیجه و آن گونه که می دانید تذکر لسانی وظیفه ی همگانیست.

1- حکمت 119 نهج البلاغة

2- الکافی ج5 ص505ح4

  3- الكافی ج 5 ص505 ح2

  4- کتاب نثر الدور، ج 1، ص 205

  5- سوره توبه/آیه 28

  6- (وسائل الشیعه9/344)

 


چهارشنبه 13 مهر 1390

حکایت روحانی بی مستمع

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :حکایات گلستان بعدی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

حکایت روحانی بی مستمع

        اندر ولایت سپاهان جوانکی بود سخت کوش و ساعی، باهوش و داعی، صالح و متقی، زاهد و متهجد، تازه دستار بسته و نو عالم شده، از طلبگی جهیده و به زیّ منبریان درآمده. روزی پس از نمازخفتن در مسجدش به منبر فراز آمد. پس از تسبیح خداوندگار و ذکر معصومین به ناگاه به جمع حاضر پای منبرش مداقه نمود؛ همگی وارفته و خسته، چرتکی و دهانی به غایت بازمانده از خمیازه پی در پی، همچون لشگری شکست خورده که بیش از نیمی به در رفته و جز چند سالخورده بر جای نمانده. از این جماعت مستمع غمین شد و ختم جلسه اعلام و با پرو بالی شکسته عازم بیت گردید. در منزل گوشه ی عزلت گرفت و به علل عدم توفیق منبرش تفکر همی کرد.

        روز پسین به نمازمسجدش نرفته و با حالی زار خدمت استادش در حوزه ی علمیه حاضر همی گشت. استاد علت این حضور بی وقتش پرسان شد. جوان منبری گفت: سالها با تمام سختیها از باب رضایت خداوند  و سربازی امام زمان(عج)، تحصیل علوم دینی کردم و با زهد و دوری از دنیا به تزکیه ی نفس پرداختم با این امید که پس از دستاربندی و ملبس شدن به لباس نبوی -در خدمت دین- منابری پررونق داشته و پامنبریانی مشتاق که هرچه کردم کمتر توفیق یافتم و اینک جز چند پیر و فرتوت دائم الچرت کس دیگر تاب منابرم ندارد.

        استاد فرمود: به فلان مسجد در فلان محله برو تا پاسخی درخور یابی.

        اندکی مانده به مغرب به مسجد رسید، جنب و جوشی برپا بود که گویی همه ی اهل محل حاضرند. در حیاط مسجد برحاشیه حوض سیدی روحانی، لاغراندام و آفتاب سوخته، جوان رویی که زود به پیری نشسته، با نعلینی گلین و عبایی اندک خاک گرفته مشغول وضو ساختن دید. خوب مداقه کرد که برنا و پیر به گردش در طوافند و هریک ابراز ارادتی می کنند و سید به ذکرو کلامی و مطایبتی نیک پاسخ دهد. هنگام اقامه ی نماز جماعتی دید مستحکم چون بنیانی مرصوص که از کثرت جمعیت، مامومین در ایوان و حیاط و حتی تا درب مسجد به صف ایستاده اند.  پس از نماز خفتن جمعیت فزون تر گردید و با اشتیاق به سخنان امام مسجد شان دل دادند. عده ای پس از منبر نیز تا ساعتی و حتی تا نزدیک منزل وی را مشایعت نموده و پاسخ سوالاتشان می گرفتند.

        پس از رفتن پامنبریان نزد امام مسجد رفت و بعد معارفه، ماوقع گفت و علت توفیقش جویاشد.

      ایشان فرمود: آری من نیز چون تو و دیگر منبریان عام -به استثنای عالمان مدرسان حوزه و مراجع عظام و استثنائات- می توانستم به روحانیت به دیده ی شغل نگاه کنم و به دریافت اجرت نماز و روضه خوانی گذران زندگی کنم لکن ما که خود را ملبس به لباس نبی مکرم(ص) می دانیم باید ایشان و جانشین برحقش امیرالمومنین علی(ع) را سرلوحه ی افکار و اقوال و اعمالمان قرار دهیم. من طلبه از طلوع آفتاب در مزرعه ی موروثی به کارپرمشقت کشاورزی مشغولم و همانند دیگر کشاورزان از صبح تا شام با هزار جور مشکل ناهمراهی همراهم. شخم می زنم و می کارم و آبیاری می کنم و درو. در بازار روز محصول جالیزم فروشم و با هزار مصیبت رزق حلال به خانه می برم و بر آنم که اندکی از اوامر الهی و اقوال معصومین تخطی نکنم. در سه وقت الهی دست از کسب و کار برداشته و لباس روحانیت پوشیده و به امامت مسجد مشغول، بابت امامت و منبر چشم به دست ماموم و کیسه ی بیت المال ندوختم و به نان بازو و عرق جبین معتقد. اگر هبه ای از کسی و جایی رسد در حدمقدور گره از کار مسلمین بگشایم و آن کنم و آن گویم که خداوند عزوجل خواهد نه خداوند زر و روضه، که اگر روزی از خلق خدا طلب روزی کنم مجبور به گفتن مجیز صاحب زرم و میزبان روضه، که خوشایندش آید و باردیگر مرا بر منبرش خواهد و چرب تر مواجبم دهد. صاحب روضه آنگاه که صاحب روزی گردد، عالمی را به منبر آرد که گوید آنچه از او خواهد نه آنچه خدا خواهد.

        روحانیت شغل دوم من است که اجرش از خدا ستانم و بس. پس بدان که روحانیت کسب وکار نیست که توقع روزی از آن داشته باشی. آن گاه که عقیده ات قیمت دنیوی نداشت چون بر دیگران گویی برآنان نشیند و بر صحتش و عمل بدان معتقد شوند. آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. از مردم باش تا با تو شوند. با مردم زیستن و کارکردن و شراکت درغم و قصه شان، همراهی آنان را خواهدداشتن. آری گر خواهی که مردم تو را از خود بدانند و قول و فعلت را حجت قرار دهند، باید مانند آنان زندگی کنی و چهارچوب شرع را به تمام رعایت کنی. آنان تورا فاعل به اقوال معصومین وخداوندعزوجل بدانند تا در قبول نصایحت ذره ای مردد نگردند. روحانی جوان با استماع سخنان دلنشین امام مسجد منقلب شد و بر صحت اقوالش تاکید کرد و پس از جدایی، سخن معلم شهید -آن راهنمای شریعت- را زیر لب زمزمه می نمود:

خداوندا! توفیقم ده تا پول دنیا را خرج دین کنم نه اینکه پول دین را بگیرم و خرج دنیایم کنم.


سه شنبه 10 اسفند 1389

حکایت اندر تعدد زوجات

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :حکایات گلستان بعدی ،

اندر تعدد زوجات

       چندی در بحث تعدد زوجات متحیر بودم و آن را با جامعیت شریعت اسلام در تضاد دیدم و با مبحث عدالت شیعی در تزاحم. خواندن آیه ی سوم سوره شریف نساء که در آن به صراحت رجال را به اختیار مُثنی و ثُلاث و رُباع نسوان فراخوانده بر تعجبم افزود. روزی شرف حضور در خدمت یکی از اکابر علوم منقول و معقول را یافتم. فرصت غنیمت دانسته و با عجز تمام علت این حکم شارع خواستار شدم.

        ایشان بفرمود: شارع مقدس در هر حکمی عللی نهفته که بعض آن همینک مکشوف گشته و بعض دیگر در زمان آتی و بعضا در روز آخر. بر حکم تعدد زوجات هم دلایل بسیار و هرروز که می گذرد حجتی دیگر برآن مزید شود.

          غالب نساء امروز چون یگانه اند، انواع قر و قمبیز بر سر شوی خود آورند و بجای متابعت و اطاعت از شوهر، به حکومت بر وی مشغولند و هرروز که بگذرد بر جمعیت رجال زن ذلیل افزوده شود و جامعه در خُسران. در ایام ماضی، شوهر، ربّ ثانیِّ نساء بود لیکن حال، به عبدی بی مقدار تبدیل گشته و حاکمان نیز در مسیر جمهوریت، هرروز قدرتی بیشتر به این جماعتِ بی ظرفیت داده و رجال را از حَیِّزِ مردانگی ساقط کرده اند. گر مردی شهامت یابد یکی از حقوق شرعیِ خویش مطالبه کند، به جبر قانون چنان یخه اش چسبند که درس عبرت سایرین گردد. نساءِ امروز چون یگانه اند و در کَنَف قانون، چنان عرصه بر شویشان تنگ کنند که  کل یوم  به اجرای اوامر نساء گذرانند و باقی به جواب بازجویی هایشان.

             نکته همین است؛ در گذشته که مردان مرد بودند و هریک چند همسر اختیار می کردند به جای آنکه هرروز در جایگاه متهمی لایقِ شماتت به پاسخ مشغول باشند، در جایگاه قاضیُ القُضاتی مقتدر به قضاوت بین زنانشان مشغول بودند. این جماعت برای آنکه رضایتِ مردشان را کسب کنند با یکدیگر رقابت کرده و حیاتی رؤیایی برای شویشان می ساختند. از بیم آنکه مبادا مزید بر سه هووی دائم، چند صیغه ایِ بی ادعا افزون گردد، درکسب رضایت شوهر سنگِ تمام می گذاشتند. اینجا بود که مردان می توانستند با فراغ بال به تعالی دست یابند و به جامعه خدمت کنند. نساء هم قدر خود شناسند و هم حد تعارضشان؛ که همان کل کل کردن با همجنس خودشان است و بس.  درجای خود نیز به پرورش فرزندانِ نیک مشغول گردند.

            امروز اگر کسی خواست به تمام، خدمت خلق کند باید قید تزویج زند تا تواند خود را وقف کند. لیکن در گذشته اکابر حتی اگر خود یک زوجه داشتند، زوجه ی شان در سایه ی جامعه ی چند همسری مطیع بود و قانع و در رضایت همسر به کمال کوشا.

            این است یکی از دهها دلیل حکم مترقی تعدد زوجات .

 


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3