سه شنبه 21 آبان 1398

دخترزیبای شهرما

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اشعار ،اجتماعی ،

دخترزیبای شهرما

 

این قدر بی ریاست دختر زیبای شهر ما

راضی نشد به حسرت و اندوه در شهر ما

 با پوششی که چنان نازکست و تن نما

سختی نمی دهد به چشم جوانان شهرما

 راحت دهد اجازه که حسنش شود قیاس

با حسن همسر خانه دار بی حال شهر ما

 بر حق زن در انتخاب چنان افراط می کند

آزادیش شده اضافه حقوق مردان شهرما

 در فکر اوست تنها ؛ رها شو از حجاب

یادش نبود بی لباسی یتیمان شهرما

 کارش تمام دلبری و دل ستاندن است

کاری نداشت به دل کودک کار شهرما

 این‌ پوششش بهانه خوبیست بر ‌مفتیان

تا هر بد است بنامد ز دختر بی عار شهرما

 قومی شود له حجابش و قومی علیه آن

تا مفسدی ببرد همه اموال شهرما

 او غرق در خیالش که شاید مبارز است

لیک اوست مفت تحفه ی بازار شهرما

 این منتظر فقط نکته ای گفت و رفت

چون نشنود نصیحتی دختر زیبای شهرما

 

محمدرضاباغبانی

۹۸۰۸۱۲

 


برچسب ها: شعر ، حجاب ، پوشش ، زن خانه دار ، چشم ، جوان ، حقوق زنان ،

سه شنبه 21 آبان 1398

صلوات

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اشعار ،اجتماعی ،

صلوات

 

در اول هر کلام گوید صلوات

بر خاتم انبیا محمد صلوات

قبل بسملله هرسوره و هم آخر آن

قاری مجلس خوبان بفرستد صلوات

هنگامه ی تدریس معلم به کلاس

بر خاتمه ی درس بگوید صلوات

در روضه ی طولانی، از منبر بد

هر مستمعی بلند گوید صلوات

در حین نزاع دو نفر درکف شهر

از بابت اختتام دعوا صلوات

بعد پرش هر سخن از یاد امام

تا یاد بیاورد، بخواهد صلوات

هرگاه که کودکی کند کار قبیح

بر روح پدر پیش فرستد صلوات

عاشق دربدر دیدن روی معشوق

هر قدم تا سرکوچه بفرستد صلوات

آخرین دخترخانه به امید شوهر

ذکر یومیه تسبیح هزارش صلوات

مادری در سر سجاده ی تکبیر و ثنا

بهر بهبود عزیزان بفرستد صلوات

پدری پیر، نشسته به کنار دیوار

بهر بهروزی فرزند بگوید صلوات

باب خاموشی غوغای میان حضار

واعظ پیر صلا داد جماعت صلوات

باب تعجیل فرج، کنج اتاق تاریک

برلب منتظر آمد که ؛ خدایا صلوات

 

محمد رضا باغبانی

۹۸۰۸۰۸


برچسب ها: شعر ، صلوات ، محمد ، مناظر ، منبر ،

سه شنبه 21 آبان 1398

شب

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اشعار ،اجتماعی ،

شب

 

شب سکوتی سنگین

حاصل خستگی روز جهان

با دوصد ناله و آه

سختی یک دم و یک بازدمی

ز هوای خفه ی تنگ غروب

و کمی آرامش

 

شب سکوتی تلخ است

که در آن پیرزنی کوچک و زار

چشم از در شسته

تا غروب خورشید

منتظر بود که فرزندانش

نوه ها را آرند

پرشود خانه ی تنهایی او

ز صدای خنده

لیک اینک لب حوض

ریزش قطره اشکش

به دل حوض نگه می دارد

 

شب شکوه درد است

کهنه سرباز مریض

سقف را می نگرد

خس خس سینه امانش برده

درد در سینه ندارد جایی

سرفه اش می گیرد

سعی دارد خفه سازد اورا

لیک این درد وفادار به اوست

 

شب سکوت درد است

درد آن کودک کار

که نه دارد حامی

صورتش نیلی بود

دست او پینه ز دنیا بسته

سرنوشتش شده در سطل کثیف بازار

و در آخر کتک و حرف درشت

و نگاه تحقیر

 

شب هجوم وجدان

به سر دختر زیبای یتیم

در پس تجربه یک شب تلخ

در کنار پستی

و فروش تن خویش

در ازای پولی

بابت درس برادرهایش

و دوای مادر

و لباسی تازه که ندارد وصله

او ندارد پدری تا که دو دستش گیرد

و نجاتش دهد از چاه فلاکت

فحشا

 

 

شب دلش می گیرد

پدرم آن گوشه

تکیه بر سردی دیوار زمانه دارد

دل او پردرد است

خرج فرزندانش

تاب او رابرده

و چه قدر او تنهاست

و ندارد همراه

پک‌به سیگار رهایی می زد

شاید او در پی هر دود که در سینه فرو خواهد برد

آروزی مرگش

زخدایش می خواست

 

شب شروع درد است

درد بی پولی مرد

درد آن کارگر بیچاره

که حقوقش دوسه ماه است به تعویق افتاد

خرج منزل که ندارد تعویق

سفره اش بس خالیست

اوست شرمنده فرزندانش

و ندارد رویی

 

 

شب نماد عشق است

عاشقی زار و نحیف

که ندارد پولی

عشق او در بر یک مرد دگر

در خواب است

او به بخت سیهش لعن کند

که چرا

و دو صد لعن دگر بر دنیا

که چرا عشق ز معشوقه او

قیمتش پولی بود

 

 

شب نماد مرگ‌است

مرگ آن مادر بیمار فقیر

درد خود را می خورد

اشک از گوشه ی چشمش می ریخت

قوت آه کشیدن هم نیست

کودکانش گریان

رفتن مادرشان را ز جهان می بینند

و همه عمر همین تصویراست

که به آن غمگینند

 

 

شب همیشه شب نیست

اندکی آن سو تر

همه جا نورانیست

همه در شور و نوا

دست در دست و سر و سینه و پا

مست از شرب شراب

نشئه از ساز و مواد

همگی خوشگل و ناز

هیچ دردی و نه آه

همه چیزی مهیاست برای آنهاست

جمع بی دردان جمع

 

هر یکی توله یک فرد کثیف

زاده رانت و فساد و تبعیض

ژن خوب

زاده آقای فلان بن فلان

پسر قاضی شهر

دختر دکتر درد

شاه داماد وزیر

و عروس حاجی

همه از نسل مدیران

همه از تخم فساد

 

همه ی تیرگی شب

ز نفوس اینهاست

درد بی دردی ها

آن چنان چنگ به دنیا زده

دیگر جایی

نیست آسوده ز زخم ایشان

سفره های خالی

کوچه های نا امن

مادران بیمار

کودک آواره

دختران تنها

پدران بی پول

همگی زاده ی دنیای پر از فقیر فساد تبعیض

 

بازهم شب شده است

و سکوتی سنگین

شب سکون دنیاست

خسته از ظلم تباهیهامان

منتظر خسته و تنها

نگران شب هاست

نکند شب به درازا بکشد

کاش امشب برود...

 

محمد رضا باغبانی

۹۸۰۷۳۰


برچسب ها: شب ، شعر ، فساد ، کودک کار ، دخر خیابانی ، زباله گرد ، فقیر ،

سه شنبه 21 آبان 1398

می خورند....

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اشعار ،اجتماعی ،

می خورند....

 

سفره ای پهن است رندان در کنارش می خورند

می خورند و می خورند و می خورند

این شکمهاشان ندارد سیرمانی از طعام

هیچ حدی نیست در تاراج شیدان والسلام

گر که اینان اندکی کمتر برند و کم خورند

شاید امشب لقمه ای نان سهم مسکینان شود

ای برادر انتظار لقمه از ته سفره بی دردها

خود دوچندان می نماید درد آن بیچاره ها

درد این بیچارگان هرگز ندارد مرهمی

تا نیاید منتقم آن را نباشد چاره ای

منتقم با دست خود اطعام درویشان کند

منتظر در آرزوی منتقم فریاد یارب سر کند

 

محمدرضا باغبانی

۹۸۰۷۲۸


برچسب ها: شعر ، انتظار ، مهدی ، ظهور ، فساد ، می خورند ،

دوشنبه 20 آبان 1398

یک آه ....

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،اشعار ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

بعضی ها فکر می کنند میز ها همیشگیست و همیشه بر این مسند هستند و چون به پایان آن درست نمی اندیشند، همواره مرتکب ظلم در حق دیگران می شوند. این دل نوشته درباره آنهاست:


یک آه...

 

ترسی ندارم از این های و هویتان

دیگر دلم بریده ز امیدتان

شاید گمان بری که ابدالدهر غالبی

لیک....

صبر من و خدا و ابالفضل تا حدیست

ضحاک ماردوش کجاست؟

سکندر و چنگیز در کجاند؟

این راه و رسم ستم نیز رفتنیست

این رفتن شماست

که امید می دهد

گر این امید نبود

چه دشوار بود زندگی

عمری کنار جوی نشستیم و دیده ایم

کاین آب جوی می رود و باز رفتنیست

آه دل ضعیف چه ها می کند

 بدان

آن می کند که لشکر دیوان ستودنیست

آن کس که در لباس امیری

به زیردست ستم نمود

اخر به دست امیری رود

که سخت گفتنیست

یک روز این رود و یک روز آن رود

این آسیاب عجب نوبه نوبتیست

این منتظر دلش رو به شکستن‌است و آه

زنهار آه کشد و

بخت زیر و رو کند

گر آه کشد ...

داستان شما

 بر دیگران

 عجب شنیدنیست....

 

محمد رضا باغبانی

۱۳۹۸۰۷۱۹


برچسب ها: شعر ، ظلم ، مدیران ، آه ، میز ،

دوشنبه 20 آبان 1398

تقدیم به همسرم

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،اشعار ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام 


همسری دارم که در دنیا تک است

چون گلی در یک گلستان‌گل تک است

با تمام غر زدن های بدون علتش

مهر او در قلب تنهایم تک است

 محمدرضاباغبانی

۹۸۰۷۱۴

 

کاش معشوق کمی قدر مرا می فهمید

با دماسنج دلش هرم دلم می فهمید

من که از کل جهان قلب خودم ببریدم

یارب ای کاش که تنهایی من می فهمید

 محمدرضاباغبانی

۱۳۹۸۰۷۱۵


برچسب ها: شعر ، برای همسر ،

دوشنبه 20 آبان 1398

خدا کجایی؟!؟

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،اشعار ،

خدا کجایی؟!؟


دلم بین در و دیوار شهرم سخت می میرد

چنان در غصه ها مانده

که دیگر نیست امیدی به احیایش

اگر اندکی در شهر تاریکی برون آیی ز منزلگاه

خواهی دید

سیاهی از در و دیوار شهرم سخت می بارد

کنار هر گذرگاهی نشسته سائلی

اندر نیاز وعده نانی

اندکی آن ور

زنانی در خیابان گوهر عصمت

به ارزانی دهد بر راکبان خودروهای لوکس

و هر سطل زباله

سفره ای پهن است بر آن‌کودک رنجور و زخمی

آن یکی معتاد بیمار سراسر تیرگی

کمی از شب گذشته در کنار کوچه های خلوت شهرم

جوانان در کنار جوی

در پرواز با امواج بنگی

میانسالان کنار بوته ها در حال استعمال افیون

و روی آن شکسته نیمکت

گویی کسی مرده

نمرده

لیک او دیگر میان زندگان

حتی ندارد اسم

به خود پیچیده یک چادر شب پاره

نه گرمش می کند اورا

نه حفظش می کند از آفت چشمان

خدایا این چه دنیایی است اینجا

ترنس و فاسد و معتاد و هرجایی

گدا و کودکان کار

همه هستند

لکن یک نفر گویا همیشه غایب است اینجا

خدایا این همه بدبختی و بیچارگی

در حوزه استحفاظی تو

حضرتعالیست

چرا این مردمان بی نوا را درگرفتاری رها کردی

مگر هر شب

صدای ای خدا دیگر بس است این‌جماعت را نمی فهمی

خدایا پس چرا بر دیگران دادی هزاران مال

پس اینها چرا تنهاند

مگر از رعیت دیگر خدا هستند اینان

و یا در خلقت اینها نداری نقش

خدایا من که دیگر خسته‌ام از این همه تبعیض و نامردی

خدایا منتظر در آخر عمرش بریده

گر تو هم‌او را نداری چشم

شاید

اندکی دیگر

میان سایرین

خفته باشد

تو دریابش که او تنها تو را دارد

و امیدش به دیگر مردمان شهر

مدتهاست مرده

 

محمد رضا باغبانی

۹۸۰۷۱۳

 


برچسب ها: شعر ، خدا ، تبعیض ، فساد ، کودکان کار ،

دوشنبه 20 آبان 1398

ندیدن نعمتیست....

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اجتماعی ،اشعار ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

برای دوره آموزشی به تهران رفته و چند روزی آنجا مستقر بودم. شهر عجیبیست علاوه بر زرق و برقش، تضادها و تبعیض ها بیشتر از هر جای دیگری در آن نمایان است. کودکان کار، زباله گردها، کارتون خوابها، معتادها زنان خیابانی، دو جنسه ها و ...

هربار که در خیابان بودم با دیدن این صحنه ها متاثر می شدم و دو دلنوشته ی ندیدن نعمتیست و خدا کجایی حاصل اندوه آن است.


ندیدن نعمتیست....

  آخ ...

این قلب من ز چه رو درد می کند

زندان سینه برایش سخت کوچک است

در هر نفس که فرو می رود هوا

گویی میان قلب و هوا جنگ می شود

انگار قلب در کمین هواست تا ناگهان

با یک فشار هوا را ز جا کند

سینه دگر نه جای دلست و نه جای هوا

سینه دگر شده صندوقچه ی بلا

هروز قصه ای و هر روز غصه ای

گویی تمام خاطرم از آه و دردهاست

یک لحظه بر کمر کوچه راه می روم

این شهر بی وفا همه اش درد و بی حیاست

در گوشه ی بازار پر زرق و برق آن

سطل زباله ای بزرگ چقدر بد نماست

یک گاری شکسته در کنارش و یک کودکی نحیف

خم کرده سر تا به کمر اندر زباله دان

او رزق خویش ز قلب زباله می خورد

من‌مانده ام ز حکمت آن پروردگار

یارب چرا و چه علت در این سرا

دادی به من دو دیده که ببینم فقط بلا

یارب دو دیده بگیر رهاکن دلم‌ زغم

شاید که سینه ام شود آرام از بلا

یارب دگر امید به اصلاح شهر نیست

شاید برای من نبودنم نعمتیست

یارب کنون به قدرتت این قلب خسته را

ساکن به کنج سینه بکن تا جا شود هوا

 

محمد رضا باغبانی

۱۳۹۸۰۷۱۱


برچسب ها: شعر ، کودگان کار ، زباله گردها ، تهران ،

دوشنبه 20 آبان 1398

بانک ما

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :اشعار ،اجتماعی ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

دلنوشته زیر تقریم می شود به همکاران سختکوش خودم در شعب بانک


بانک ما

 

باز همراه شما

من و تو کار کنیم

بانک خود را ببریم آن بالا

برتر از هر چه که هست

شاید هم یک پله دیگر بشود

بانک جهانی

شاید

 

لیک این را تو بدان

کار تو محض رضای خدا بوده و هست

پست و پولش به تو هرگز نرسد

یک دو صدتایی شخص

مرد و نامرد

فقط در صف رشد

همه از یک فامیل

رشدشان از پر قنداق میسر بوده

 

من و تو آمده ایم

تا کنیم صاف مسیر آنها

لقمه نانی

سر سوزن پولی

و دگر هیچ

 

چرا غصه خوریم

دل به دریا بسپار

دل خود را به خدایت خوش کن

که اگر از پس امروز بود فردایی

من و تو در پس مرگ

آخرش می بینیم

اندکی حال و رفاه

و زمانی که دگر نیست در آن

سررسید قسطی

 

وای اگر از پس امروز نباشد فردا

همگی باخته ایم عمر عزیز

و دگر راه نباشد برگشت

همه هیچ...

 

لیک اگر خوب ببینی تنها

آن رفاقت که میان من و توست

ماندگارست مانا

 

پس بیا خوش باشیم

به دو لبخند و کمی شوخی همکارانه

و یه فنجان چایی

و کمی قند

بیا خوش باشیم

آخرش می گذرد

وعده ما همگی

مثل هرروز

درون شعبه

با دو صد مشتری و صد لبخند

آخرش.....

 می گذرد....

 

محمدرضا باغبانی

۱۳۹۸۰۷۰۲

 


برچسب ها: شعر ، کارمند بانک ، پست ، مدیران ، چایی ،

دوشنبه 20 آبان 1398

راسخون

   نوشته شده توسط: محمدرضا باغبانی    نوع مطلب :سیاسی ،اجتماعی ،اشعار ،

به نام خدا، اللهم عجل لولیک الفرج، سلام

سخت ترین کار دنیا ماندن بر سر عقیده است که باید تاوان آن را هم داد.


راسخون

  یکی گوید مرا آخر چرا ماندی چنین راسخ

هنوزت هست اندک اعتقادی بر مرام عشق

چو هر روزی رفیقانت

یکایک در گرفتاری

چگونه باز می گویی ز دنیایی که می خواهی

 

بزرگت در سه کنج رینگ وامانده

یکی از چپ زند براو

دوتا از راست می نوشد به جانش

خسته و درمانده گردیده

نه هامان دارد او دیگر

نه سلمان و ابوذر درکنارش

نه یاری از بزرگان و

نه تاییدی زیاران قدیم ریزه خوارش

 

تنی چندند گرداگرد او

اما همه عاشق

جوان و پاک و عادل

ساده و اما بهاری

گرچه در ظاهر ضعیف و بی کس و تنهاند

لکن

آن چنان راسخ در این امرند

گویی در رکاب عشق می جنگند

 

همین او را شده قوت به پاهای نحیفش

تا کنار رینگ برخیزد

و در میدان کند غوغای مردانه

دوبالش را بریدندو

به زندانی سیاه و بی سرانجامی نهادندش

ولکن همچنان او

مرکز میدان

تقابل می کند با اجنبی هایی به ظاهر دوست

و او تنها فقط از مردمان مرد می گوید

زبان بی نوایان است

و تنها حامی مردم

همین او را سوا کرده زدیگر مردمان شهر نفرینی

 

اگر ما راسخون در عزم خود هستیم

همه از بابت مردیِّ آن مرد بهاری

همان سرباز آقا

نوکر مردم

همه از اوست

و تا روز ظهور حضرت حجت

همه باهم

میان لشکر موعود

سربازیم و راسخ در رکاب عشق

 

محمد رضا باغبانی

 ۱۳۹۸۰۶۱۹


برچسب ها: راسخون ، احمدی نژاد ، اعقاد ، بهار ، شعر ،

تعداد کل صفحات: 8 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو